
We all have our demons.

فیلم ترسناک دوران بچگیمون رو دوباره دیدم 👻 یادش بخیر...
حس و حال فیلم برام متفاوت بودش🦉 چونکه حالا خودمم مثل رویا دانشجویم👩🏻🎓 و قبول شدن توی دانشگاه یه شهر دور رو تجربه کردم🙃 سکانسای دانشجویی برام شیرینی عجیبی داشت🤗 خیلی متفاوت تر از اونی که بچگیام وقتی دانش آموز بودم حس کردم🤓 همیشه رویا رو دوست داشتم🎀 شخصیت قوی داشت😌 و یه ته مایه هایی از کله خری اینجانب😅 شاید منم اگه جای رویا بودم دست به همچین ماجراجویی میزدم🕵🏻♀️ و سر از کار جنا در میاوردم👺 کسی چه میدونه😜 دیدن فیلم نوستالژی حس خوبی داشت🫡

A ghost is an emotion bent out of shape, condemned to repeat itself, time and time again, until it rights the wrong that was done.

Once you've looked into the darkness, I think you carry it with you for the rest of your life.

چیزی که همیشه گوشه ذهنم هستش اینکه چی می شد اگه می شد برگردیم به گذشته🤔 با همین تجربه ایی که الان داریم🧠 مثلا شبش بخوابیم صبحش پاشیم ببینم برگشتیم به ده سال قبل👀 شدیم همون نوجونون لجباز و یه دنده (البته برای من این شکلی بوده شما رو نمیدونم👻) ولی حالا قدرت اینو داریم که از اشتباهات آینده امون جلوگیری کنیم🦸🏻♀️🦸🏻♂️ و کارا رو جور دیگه ایی پیش ببریم🎑 طبیعتا زندگیامون خیلی متفاوت تر از الان می شد شاید بهتر🌹 شاید بدتر🥀
ولی آخر همه خیال پردازی ها به این نتیجه میرسم که گذشته همونطوری که باید می بود گذشت🫡 خوب یا بد مهم نیست😶🌫️ با قبولش کرد🪁 و دوستش داشت🎋 و عبور کرد🎢

Dreamer, here awake. Dreamer, here awake. Dreamer, here awake. Dream here...
+ خب برای سوال نوستالژی تابستان🏞️ خود را چگونه می گذرانید؟ تا اینجا باید بگم که :
+ اول از همه تابستون به طرز خیلی عجیبی شروع شد🤨 اصلا یه اوضاعی بود که خدا شاهده هنوز نمیدونم چی به چی شد🤔 ولی خب برنامه ایی که برای تعطیلات داشتم به کل تغییر کرد و بنده مثل همیشه در کنج اتاق جا خوش کردم🙃
+ حدود بیست روز اول رو قوی شروع کردم به خودسازی😉 و اتفاقا خوبم پیش میرفتم که سایه ی شوم پریودی نمایان شد🫠 و باعث شد یه توقف به پروسه بدم 😶🌫️ توقفی که هنوز ادامه داره...
+ این مدت یه سری فیلم دیدم 🎥 و یه چندتایی سریال شروع کردم که البته نصفه نیمه رهاشون کردم متاسفانه😶 نمیدونم ولی دچار یه بی حوصلگی محض و مزخرف شدم که نگو😬 اونقدری که حتی چالش نوشتنم رو ادامه ندادم🫤 و روی روز دهم استپ کردم 😪
+ شروع کردم به آنالیز و تحلیل خودم🩻 و ماجراهایی که داشتم و پشت سر گذاشتم📇 و باید بگم که با کمک Chat gpt به شناخت نسبتا خوبی هم رسیدم 😉
+ انگار بعد از بهم خوردن دوستی من و نازنین💔 بنده دوباره خودم رو گم کردم توی جریان زندگی😑 انگار خودم رو با خودفراموشی تنبیه میکنم🙄 با اینکار صورت مسئله رو پاک میکنم🫥
+ این مدت فهمیدم که من هیچ موقع اجازه نمیدم خشمم بروز پیدا کنه و انکارش میکنم 🫠 و این خودسازی ظاهری در واقع راه فراری برای مواجهه نشدن با اصل ماجراست🫤
+ با شلوغ کردن سر خودم وقتی برای احساس کردن نمیمونه🤐 ولی در حقیقت با این کار بخشی از وجودم رو انکار میکنم🥀 و نتیجه اش میشه دور افتادن خودم از خودم...
+ وقتی پستای قدیمی رو میخونم به حسی که اون موقع داشتم حسودیم میشه😓 آروم و بیخیال از عالم و آدم واسه خودم زندگی میکردم🙃 چی شد که غرق دنیای آدم بزرگا شدم😞 نگران آینده ایی که اصلا معلوم نیست قراره بیاد یا نه🤕
+ خوبی این کنج اتاق و تنهایی همین فکر کردناست🙂 که هر از چندگاهی یادآوری میکنه بهم که زندگی واقعا یعنی چی 😊
+ دیگه برنامه ریزی و سعی در کنترل کردن رو کنار میزارم 🤠و واقعا زندگی میکنم☘️ با نوشتن✒️ و فیلم دیدن🎞️ و کتاب خوندن📖 و آهنگ🎶 و هر چیزی که من رو به خودم نزدیک تر کنه 😇
+ آینده بمونه برای آینده🎋 تنها چیزی که الان دارم همین لحظه هاست که الکی الکی دارن هدر میرن🎢 باید که جسارت این رو داشته باشم که راهم رو پیدا کنم و اشتباه کنم و تجربه کسب کنم👻 و ادامه بدم 😉 بدون ترس از اینکه چی میشه😶🌫️
+ باید اصل زندگیم رو دوباره یادآوری کنم به خودم🪁 باید که اجازه بدم احساس کنم حتی اگه این حس دردناک و ترسناک باشه🧐
+ اینم از ماه اول تابستون که با فلسفه زندگی گذشت😉 شما در چه حالید و تابستون خودتون رو چگونه میگذرانید؟
شما فکر کن...
واسه رفع عطش آب میخوری پس کلی لذت میبری و حالت خوب میشه.
ولی اگه مسابقه آب خوردن باشه دو لیوان که بخوری دلت درد میگیره و هیچ لذتی هم نمیبری.
زندگی که به مسابقه تبدیل بشه لذت دیدن و شنیدن و تجربه کردن رو از خودت میگیری !
زندگی که مسابقه نیست !

افسردگی پس از سریال خره☹️
سریالی که پنج سال پیش شروع کردم به دیدنش فصل آخرش هم تموم شد🥲 و دیگه قرار نیست تمدید بشه🫠
ولی پایانش درست و حسابی داشت و همه کارکترا سرو سامون گرفتن😉 از این بابت خوشحالم🪴

حس قوی این روزا حس التیام پیدا کردن از زندگیه🕊 این روزا حس تغییر بیشتر از هر چیز دیگه ایی توی وجودم جوونه زده🌱 نیاز به رشد کردن رو بیشتر از هر موقع دیگه ایی حس میکنم🤔 نیاز به اینکه خودم رو ببخشم و بپذیرم با وجود همه اشتباهاتی که داشتم🙃 نیاز به آشتی بعد از یه قهر دیرینه با خودم 🥀 از جنس واقعی...

بیشتر این جملات رو میتونین گوشه کنار وبلاگ پیدا کنین 👩🏻💻 ولی واسه حال الانم بخوابم نقل قول کنم:
گفت چگونه ای؟
گفتم
در من امیدی بسیار🌱
همراه با نَمی اَشک🥲
کَمی رنج و بی حوصلگی🥀
پیدا میشود…

کی هستم؟🤔 از کجا آمده ام؟🏡 آمدن بهر چه بود؟🧐 اصلا چرا هستم⁉️ سوالات تکراری که همیشه از خودم می پرسم و بعضی وقتا موقتا براشون جواب پیدا میکنم🤨 و بعضی وقتا هم جوابی ندارم براشون🙃 بزرگترین چالش برای من شاید بشه گفت گمکردن مرز بین خودم و دیگرانه🫥 وقتی همیشه برای بقیه زندگی کنی هویت خودت کمکم از دست میدی🫠 و تبدیل میشه به یه شخصیت بی هویت😶🌫️درگیری اصلی من با خودمه اینکه بدونم🤔 کی ام؟!
تا اطلاع ثانوی توقف تغییرات در حال جریان😶🌫️
+ امروز کاملا به بررسی کردن و مرتب کردن و برآورد کردن گذشت و تقریبا به نتیجه ی قابل قبولی هم رسیدم😉
+ اول از همه یه دستی به سر و روی وبلاگ عزیزم کشیدم😊 بعدش هم مطالبی که این چند وقته خونده بودم رو دسته بندی کردم📋
+ یه سری هم به اکانت گوگلم زدم یه سری سرویس های الکی رو حذف کردم 📮 پروفایل لینکدینم رو هم آپدیت کرده بیدندی 🧐
+ رزومه ام توی جاب ویژن رو هم بروز کردم و بدین ترتیب تیک همه کارام رو زدم 📑
+ دیگه از فردا با ادامه پست های روزنوشت و چالش در خدمتون خواهم بود 😁 کلی چیز هست که میخوام بهتون بگم😃
+ بر خلاف همیشه خیلی اکتیو تر شدم این دفعه🤔 و این عجیبه شاید بابت ورزشی🤾🏻 که دوباره شروعش کردم یا خونه و محیطشه🏡 ولی هر چی که هست اثرات pms کمتر نمود پیدا کرده🪴 خدا رو شکر
+ حالا که همه چی مرتب شد دوباره برمیگردیم به مسیر و ادامه میدیم🫡
+آپدیت+
+ خب باید بگم همه ی اون انرژی fals alarme بیش نبود😶🌫️ و بنده چنان یهویی پنچر شدم که نگم براتون🥴
+ همونطور که پیش بینی کردم یه هفته نیاز به ریکاوری داشتم😌 و کم کم دارم شارژ میشم و بر میگردم 😉
_2m8k.jpg)
همیشه یه جور خاص زندگی میکنه✨ زیاد اهل جمع و مهمونی نیست👯♀️ و همیشه سعی میکنه فاصلهاش رو با جمع حفظ کنه👥 و ترجیح میده از دور نگاشون کنه 👀 واسش جالبه ببینه کی چی میگه 🗣️، کی چی رو قایم میکنه 🤐، کی چطور رفتار میکنه 🤔 یا چرا همچین رفتاری داره❓ اهل حرف مفت نیست😶 اگه چیزی واسه گفتن داشته باشه، میگه🫡 اما اگه نه ساکت میمونه 🤫 واسش سخت نیست با سکوت کنار بیاد🌌 ادبیات📚 براش یه پناهگاهه 🏰 با کتاب آروم میگیره ☕📖 با شعرای فرانسوی از عالم دنیا رها میشه 🕊️ و با نوشتههای فیلسوفای قدیمی سعی در حل کردن معمای زندگی رو داره🔍 شاید از بیرون یه کم سرد به نظر بیاد😶🌫️ ولی بیاحساس نیست🙃 فقط احساساتش رو به سبک خودش نشون میده 😉 اهل نظم و ترتیبه🧐 و با این کار حال میکنه😌 واسش مهمه که همهچی سر جای خودش باشه✅ بینظمی ذهنشو بههم میریزه😤 اون دنبال این نیست که همه دوسش داشته باشن یا براش دست بزنن😑 تنها چیزی که میخواد اینه که هر روز یه ذره خودش رو بهتر بشناسه 🔎 یه چیزی یاد بگیره🧐 و شب که میره بخوابه🛌 از خودش خجالت نکشه🙄 همین براش کافیه ☁️ همین یعنی روز خوب ☀️اون اینه🌾 ساکت و ساده و واقعی 🤍
_uf5k.jpg)
برای به دست آوردن قلب من💘هوم...تنظیمات کارخانه من⚙️ روی قاعده "تو آدم خوبی هستی مگر اینکه خلافش رو ثابت کنی" تنظیم شده😉 پس به طور پیشفرض همه آدما تا حدودی خوب و مورد احترامن 🤝 ولی اگه اکانت VIP قلبم رو خواستین👻 میتونین با انواع خوراکیهای یخی مثل یخ در بهشت🍧 و بستنی🍦 یا کتاب چاپ قدیمی📖 و کهنه🪔 یا دعوت به پیادهروی عصرونه🌇 به صرف هلههولهی یهویی 🍪 و یا یه آهنگ آروم🎧 و ترجیحاً بیکلام 🎶 و یا انواع ساز کلاسیک و سنتی 🎻 خوشحالم کنین😊به همین سادگی🩵
_xl40.jpg)
یه گوشه دور از دنیا🕊️ جایی که روح فرصت بیدار شدن پیدا میکنه🌱

گمونم این یکی رو میتونین خودتون حدس بزنین کیه مگه نه؟! 😁... آورین👏 درست حدس زدین😉 آدم الهامبخش من توی این دوره کسی نیست جز آقای استاد مازیار😊 به نظرم پا جای پای همچین آدمی گذاشتن خیلی هنر و جرئت میخواد🙃 کسی که ارزش علم💡 رو به رفاه دو روزه نفروخته👀 و واقعاً با تمام وجودش توی آتیش عشق ادبیات سوخته❤️🩹 انگیزهای که این روزا برای ادامه تحصیل دارم🤓 و بهم انرژی کنجکاوی میده همین ایشونه😉 الهامبخش من نه تنها توی زمینه حرفهای بلکه در زندگانی نیز هستش🌱 چون این آدم بس که فهمیدهست🙂↕️ حس غریب آشنایی هم با شخصیتش دارم که باعث میشه بیشتر دوستش داشته باشم😇 خلاصه که آره مهلم بنده استاد مازیاره☺️

بهترین جایی که میتونه بهم حس آرامش بده همچین وایبی داره🌿 یه جایی دور از شلوغی دنیا🌆 آروم و ساکت🌱 نم بارون زده باشه 🌧️ و آرامشی که هر لحظه بیشتر توش غرق میشی😇 با هر نفسی که میکشی زندگی💚 رو وارد ریههات کنی 🌬️ و با تکتک سلولات حسش کنی😉 قدم بزنی 👣 با صدای راه رفتنت توی جنگل کیف کنی😊 صبح خنک ابری بیدار بشی 🌥️ و با داغی چایی توی دستت 🍵 به تماشای زیبایی جنگل بشینی 🌲 و به آوازی که زمزمه میکنه گوش بدی 🎶 آزاد و رها 🕊️از لحظهلحظه زندگی لذت ببری🦋
_0xw.jpg)
اوم🤔 خب این میتونه دو پهلو باشه🫦 حرف خوب و حرف بد💬 بزارین از حرف خوبش شروع کنیم🌟 وقتی استاد مازیار گفتش که شخصیتم جوریه که وایب خوب رو منتقل میکنم و به بقیه حس خوب میدم 😊 این حرف خیلی به دلم نشست✨ و شیرین بود❤️ و همیشه یادم میمونه😇 وقتی استاد مهربونی مثل استاد مازیار👨🏫 بهت همچین چیزی میگه خیلی عالیه🌈 امیدوارم با خودم به صلح برسم🤍 و این حس خوب🌼 رو همچنان به بقیه منتقل کنم 🤗 از حرف بد هم میگذریم😉 به وادی فراموشی میسپاریمش🗑️

رشد🌱 واو از کجا شروع کنم🤔 سالی که گذشت همراه بود با کلی درس واسه یادگرفتن🪔 و زندگی و واقعیت رو با بیرحمی تمام کوبوند توی صورتم 😶🌫️ و مجبورم کرد از خواب خوش بیدار 🥲 نمیدونم چقدر ولی میدونم که خیلی تغییر کردم 🙂 و دنیا و آدماش برام جالبتر🧐 و ترسناکتر شدن😨 و بعد ناچندان خوشایند اینجاست که یهسری حقایق قرار نیست عوض بشن 🚫 و باید پذیرفتشون بی برو و برگشت 😔 و شاید این بیشتر از همه آزارم میداد و میده 💔 ولی سعی میکنم قبولش کنم و ادامه بدم 💪 و شاید بزرگترین جهشی که داشتم همین بوده🪽 که قبول کنم دنیا رو همونجوری که هست ولی قاطیش نشم و خودم رو کنار بکشم...

The chocolate orange was pronounced dead at the scene.
+ گویا امروز چهارشنبه اس و ۰۴/۰۴/۰۴🍀 و رندترین تاریخ برای شروع و تغییر😎
+ از این بهونه استفاده میکنم و تصمیماتی که خیلی وقت پیش گرفته بودم رو جامعه عمل می پوشونم🫡 و خیلی جدی پیگیر تغییر وضعیتم میشم🧐
+ کلی اتفاق این مدت افتاد و روزای فرسایشی رو پشت سر گذاشتیم😵💫 هممون ولی باز برمیگردیم قوی تر و پررو تر و ادامه میدیم💪🏻
+ به خودم سخت نمیگیرم ولی سر خودم رو شلوغ میکنم👩🏻🌾 چرا که عاشق کار زیادم🤓 و وقتی کار برای انجام داشته باشم خوشحالم😄
+ تصمیم به استقلالم رو جدی دنبال میکنم🧐 و دیگه اسیر فکر و خیال و اینکه بقیه چی فکر میکنن نمیشم😜
+ دیگه به خودم آسیب نمیزنم و خودم رو دوست خواهم داشت🤍 سعی میکنم و مطمئنم موفق میشم🍀
+ دوتا تصمیم نهایی که گرفتم یکی تقویت زبان فرانسه امه👩🏻🏫 و ادامه دادن برنامه نویسی👩🏻💻 هستش باید که هم درس بخونم📔 و هم بتونم خرج خودم رو دربیارم💰
+ باید کتاب بیشتر بخونم🕯️ و بیشتر تلاش کنم برای فهمیدن خودم و زندگی و راهی که پیش رومه🤔
+ باید که آدما رو همونطور که هستن بپذیرم🙂↕️ و سعی کنم تا حد امکان اجازه ندم دنیای بیرون آرامش درونم رو بهم بریزه😌 باید سعی کنم که اینقدر خودم رو قوی کنم تا با آشوبی بهم نریزم😇
+ باید اون نجمه قوی رو پیدا کنم♟️ که حس میکنم خیلی وقته گمش کرد😶🌫️
+ میخوام دوباره چالش نوشتن✍🏻 رو داشته باشم توی وب و حس خوبش رو تجربه کنم🐣
+ دو روزی هست که شکسته بسته دارم تمرین میکنم و تلاش میکنم🥸 کتاب میخونم📚 و فیلم میبینم 🎞️و برنامه نویسی👩🏻💻 یاد میگیرم و اندکی ورزش میکنم🤸🏻 و روی زبان فرانسه ام کار میکنم👩🏻🏫 ولی هنوز کافی نیست و اونطور که باید و شاید انجامش نمیدم☹️
+ گمونم نیاز دارم به ویدئوهای انگیزشی💫 درست حسابی و فلسفی برای ادامه دادن🤓
+ باید اول مهارت زبانیم رو تقویت کنم🪄 و بعدش برای کنکور آماده بشم📑 و ادبیات رو ادامه بدم 📜برای درآمد هم کار برنامه نویسی🖥️ انجام بدم
+ از امروز به بعد برای زندگیم جدی تصمیم میگیرم و دیگه اجازه دخالت هیچکس رو نمیدم🧐 از امروز به بعد این منم سکان کشتی رو به دست میگیرم🤠 و تنها به دریا میزنم😌 همه خوب و بدش هم پای خودم😊 ای تنها پناه من به امید خودت🤍🍀

It may sound easy, but nothing could be harder. It will test your head, and your mind, and your brain, too.
+ آخرین روزنوشت برمیگرده به ۲۰ خرداد و داشتم آماده میشدم از برای امتحانات پایان ترم📝 هعی روزگار😔 تنها دغدغهام مرور درستوحسابی درسا بود📆 و کفاف بودجه تا سر ماه 💸داشتم فکر میکردم برای جمعوجور کردن وسیلههام🧳 و خرید سوغاتی🛍️ آن کجا و این کجا🤷♀️
+ عصرا که حوصلهام سر میرفت میزدم بیرون🚶♀️ و شهر قدمبهقدم میگشتم🏙️ یه عصری کلی کتابفروشی🏛️ سر زدم و دنبال نمایشنامه گشتم 🎭 و یه مغازه با کلی کتاب قدیمی📚 پیدا کردم و دو تا نمایشنامه قشنگ هم خریدم 💛
+ یه عصر با نرگس زدیم بیرون و بعدش کسرا بهمون اضافه شد👦🏻برامون شام آورد🌯 شب بیرون موندیم و کوکو سیبزمینی مامانپز خوردیم😋 دقیقا قبل از شروع جنگ 💣
+ روزا با خبر📰 درگیری شروع میشد و سایه شومی که کمکم داشت روی زندگیهامون نمود پیدا میکرد 🌫️ و شب حیاط خوابگاه🌃 و صحبت از آینده نامعلوم😶🌫️ دیدن موشک 🚀و صدای انفجار💥 و این قبیل داستانا...
+ اطلاعیههای پیدرپی دانشگاه و خوابگاه📢 و آوارگی توی شهر غریب 🏚️ و حجم زیاد احساسات هضمنشده😩 و فکرهای درهموبرهم 🌀 تخلیه اتاق هولهولکی😰 خوابیدن خونه مریم و زهرا🛌 و بیخانمانی🫥
+ تجربه اولین سیگار زندگیم 🚬 و پشتبندش سیگارهای بعدی 🚬🚬🚬
+ خندههایی که تلخیش گلو رو میزد 🥀 و دلنگرانیهایی غریبانه😟 برای دوست و آشنا 🫂
+ تلاش برای پیدا کردن محل اقامت 🏠❓ و سفرای ناگهانی و اتوبوس اصفهان 🚌و تریلیسواری تا زاهدان 🚛 و رسیدن و زندگی که بوی غریبی میداد😶🌫️ بوی غربت💔
+ سردرگمی😵💫 بهترین واژه برای توصیف این روزا میتونه باشه💬 نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته❓ نمیدونم باید چیکار کنم؟ ادامه بدم یا چی؟ بسازم یا بذارم خراب بمونه؟ 🛠️ خدایا خستهام 🫠
+ گفتم تابستون برم باشگاه🏋️♀️ و آماده بشم برای کنکور📝 اما حالا کجام و چه میکنم؟ 🤷♀️ به نظرم نشستن و منتظر موندن دردی رو دوا نمیکنه⏳ کمکم شروع کنم به تمرین کردن🏃♀️ و آماده شدن💪 و این داستانا تا حداقل این وسط خودم🙂 خودم رو نابود نکنم🙃 من که میخواستم خودم رو بسازم🙌 خب بسمالله دیگه...
+ کرونا که اومد😷دو سال از زندگیم رو مفت باختم 🕳️ دیگه اجازه نمیدم این ماجرا زندگیم رو تباه کنه ❌ باید بتونم و باید ادامه بدم... باید!!!
+ خدایا به تو پناه میبرم که تویی تنها پناه زندگیم🙏 که تویی تنها توانا و تویی تنها مقتدر 🕊️ خدایا خودت آخر و عاقبتمون رو بخیر کن🤲الهی آمین🌷
درسته یه دی ماهی ام☃️