ما خسته و شکستخورده بودیم اما همچنان لبخند میزدیم و زندگی میکردیم؛
جوریکه هیچکس نمیفهمید درون قلب این آدمهای آرام، چه جهنم عظیمی برپاست.
👤| نرگس صرافیان طوفان
ما خسته و شکستخورده بودیم اما همچنان لبخند میزدیم و زندگی میکردیم؛
جوریکه هیچکس نمیفهمید درون قلب این آدمهای آرام، چه جهنم عظیمی برپاست.
👤| نرگس صرافیان طوفان
اونجایی که محمود دولت آبادی میگه:
درون من را هیچکس نمی تواند ببیند،حتی نزدیکترین کَسانِ من، تازه چه میتوانند بکنند؟! در نهایت احساس همدردی...
⊱در خانه ای که آدم ها یکدیگر را دوست ندارند بچه ها نمیتوانند بزرگ شوند... این طور نیست؟
نه! نمیتوانند؛ شاید قد بکشند اما "بال و پر نخواهند گرفت.."
📖 ꖌ گریز دلپذیر
👤|آنا گاوالدا
عادت خیلی ترسناکه؛ وقتی یه زمانِ طولانی رو با کسی میگذرونی، عادتهاتم شبیهِ اون آدم میشن؛ مثل یه کارِ روتین تکرارشون میکنی درحالی که خودتهم متوجه نمیشی. زمانی که با یکی زندگی میکنی و بهش پیوند میخوری، حتی اگه از یه جایی به بعد اون آدم هم نباشه، کارهایی رو که اون میکرد رو تکرار میکنی؛ صبحِ اولِ وقت به پارکی میری که همیشه عادت داشتید توش قدم بزنید، موقع برگشت نوشیدنیِ موردِ علاقهی اون رو میخری درحالی که متعجبی چرا هرروز چیزی رو که ازش خوشت نمیاومد رو میخوری، پیاده به سرِ کار میری در حالی که ماشینت توی پارکینگ جا مونده -مثلِ همیشه- و شب که به خونه میرسی، انتظار کسی رو میکشی که نمیدونی چه زمانی قراره به خونه برسه. کارهایی رو انجام میدی که بخشی از خودت نیستن و متعلق به کسِ دیگهای هستن؛ مثل همون موقعی که اون آدم کنارت بوده، حتی وقتی که خودت هم نمیدونی.
+ دو هفته آخر ترم منبع سر و صدا و شلوغی به خونه هاشون برگشتن
و من فعلا یه هفته ایی هست زندگیم برگشته روی روال و در واقع دارم زندگی میکنم![]()
+ توی این هفته درس خوندنم و امتحان دادم
کتاب خوندم
و یه سریال جدید شروع کردم
به معنای واقعی زندگی میکنم فعلا
+ دوتا از امتحان های اصلی ترم رو دادیم رفت و فقط پنج تا مونده ولی چون همشون پشت سر هم هستش باید این هفته از فرصت و آرامش استفاده کنم براشون آماده بشم![]()
+ این روزا حس میکنم از خودم دور افتادم و از خودم بدم میاد😶 چون به بقیه اهمیت نمیدم... شاید هم شدم یه آدم بیشعور که بقیه رو درک نمیکنه 😠
+ به معصومه خورده میگیرم که خیلی راجب هم اتاقی هامون غر میزنه😒 ولی خودم از اون بدترم🙄 و اعصاب زینب رو خرد کردم گویا 😐
+ دختر اول حواست به خودت باشه 🧐
+ اخیرا کارای معصومه میره رو مخم🥶 که البته هر کی هر طور میخواد رفتار کنه من باید یاد بگیرم اهمیت ندم و سرم تو کار خودم باشه و ادامه بدم 🙃
+ امروز یه سوتی بزرگ دادم و غذای عطیه رو گرفتم 😅 در صورتی که عطیه قبلا توی کانال دانشگاه فروخته بودشون 🙊 و به من گفته بود ولی من ماهی گلی یادم نبود 😑 خیلی بد شد نه؟! 😬
+ حس میکنم باید بیشتر به خودم و وجه اجتماعی ای که دارم اهمیت بدم
نیاز دارم حس ارزشمندی بکنم و اعتماد به نفس داشته باشم ![]()
+ دیروز چندتا کتاب جدید گرفتم از کتابخونه که بین بیکاری هام بخونم
و برنامه ریزی کردم تا موقع امتحانات راحت باشم
و باید بهشون عمل کنم... نیاز دارم تا با درس خوندن عزت نفس خورده شده ام رو دوباره بسازم ![]()
+نیاز دارم روی خودم و شخصیتم کار کنم... نیاز دارم بیشتر سکوت کنم و فکر کنم... نیاز دارم خودم رو تنها بسازم... نیاز دارم رازهام رو برای خودم نگه دارم... نیاز دارم گوش شنوای بقیه باشم ولی دردو دلام رو برای خودم نگه دارم و بیام اینجا باشما در میون بزارم... اینجا امن و بی قضاوته :)
+ روابط آدم ها عجیب و خاصه
از این به بعد قضاوت های درونیم رو باهاتون در میون میزارم ![]()
+گاهی مشورت گره از کارای آدم باز میکنه خیلی... سر خوابگاه و قضیه هاش با بچه ها هم فکری کردیم و قرار بر این شد یا یه اتاق سه نفره بگیریم یا چهارنفره واسه ترم بعد که به امید خدا گیرمون بیاد الهی
که میاد من بهداون بالایی اعتماد دارم هرچی صلاحه همون میشه ![]()
+ بین ترم هم چون یه هفته نمیرم و خوابگاه میمونم
و واسه عید برمیگردم خونه
+ تصمیم دارم بعد از عید برم و پیگیر قضیه گواهینامه ام هم بشم
+کاش یه کار پیدا کنم ![]()
+...
كدام پل، در كجاى جهان شكسته است
كه هيچكس به خانه اش نمىرسد...
👤| گروس عبدالملکیان
به قول جناب جبران خلیل جبران :
ما نیازمند شجاعت حذفکردن هستیم. حذف جزئیات، حذف گذشته، حذف نامهها، حذف صداها، حذف دلتنگی و همچنین حذف برخی از افراد.
تو زبانِ فرانسه، کلمهای هست بهنامِ «Le tasian» به معنای حجم زیادی از غم و اندوه؛
درحدی که مغز پاسخ منطقی برای کنترل شرایط نداره و قلب، از شدت اندوهِ زیاد، احساسات درستی ارائه نمیده.
آدمایی که باعث میشن این تعریف رو تجربه کنید، لایق موندن تو زندگیتون نیستن.
میخواهم طوری زندگی کنم که از زندگی لذت ببرم. اگر در کنارش موفقیتی هم حاصل شد، چه بهتر. ولی اگر نشد، لااقل خوب زندگی کردهام و همین کافی است. من موفقيت را بخودی خود هدف نمیدانم. خیلی از مردم این را نمیفهمند.
👤| رایان مگی
هرازگاهی درآینه به خودم نگاه میکنم... نه از آن چشمان براق خبری مانده نه آن لبخندهای عمیق. و تکرار همان نیشخند تلخ همیشگی و روی برگردادن از آینهی تلخترِ روبرو.
راستش دیگر هیچ حس خوبی به سراغم نیامد. دوست دارم کنج خانه بنشینم و فریادوار سکوت کنم و خاموشتر از همیشه دردهای سال خوردهام را مرورکنم.
꒱دلم میخواد یه روز بزنم به جاده و سفر کنم. دلم میخواد جاهای جدید رو کشفکنم، شبا تو ماشین بخوابم و صبح با نورآفتاب بیدار بشم. زیاد بین راه توقفکنم و از مناظر اطرافم لذتببرم. رستوران و کافههای جدید رو امتحانکنم و طعم قهوهی جاهای مختلف رو بچشم. حین رانندگی آهنگ و آلبومهای موردعلاقهمو گوشکنم و باهاشون همخونیکنم. یه دوربینعکاسی بخرم و از هرچیزی که دلم خواست به یادگار عکس بگیرم؛ درواقع دلم میخواد خاطراتمو در قالب عکس نگهدارم. توی جنگلها بدوم و از استشمام بوی درختها مستبشم. قورباغهها رو دنبالکنم. چند ساعتی توی باغها بچرخم و یه تاج از گلها درست کنم. باد رو توی موهام حسکنم. سوغاتی بخرم. با آدمای جدید آشناشم. زندگی رو تو جاهای مختلف تجربه کنم. دلم میخواد زندهبودن رو با تمام وجودم لمس کنم꒰
آدما بعضی وقتا نیاز دارن که یه مدت فاصله بگیرن از همه چیز و همه کس. دور بشن از مشغله ها و دردسر های روزانه شون. برن یه جایی که کسی پیگیرشون نباشه، منتظرشون نباشه؛جایی که لازم نباشه دلیل حال بدشون رو توضیح بدن واسه کسی. هیچ کس و هیچ چیز هم نمیتونه حالشون رو خوب کنه به جز "تنهایی" یه وقتایی همه چیز گره میخوره به هم و حل شدنی نیست.آدم غرق میشه تو فکر و خیال. من میگم باید چند وقت دور شد از همه چیز و بعد پر انرژی و پر قدرت برگشت و تک تک گره ها رو باز کرد. احترام بزارید به خلوت آدما. بزارید یه مدت فاصله بگیرن و پناه ببرن به تنهایی و نیروشونو دوباره به دست بیارن.🤍🌱
👤| شقایق جلیلی
حالَم اصلا خوب نیست. دلم گریه میخواهد، پستویِ تاریک میخواهد، موسیقی با صدایِ بلند میخواهد که مرا در خودش پنهان کند.
👤| عباس معروفی
خوش بود آن لحظه که فارغ ز غم
هر دو نشینیم به پهلوی هم
بیخبر از گردشِ چرخ زمان
دور ز شور و ز شرِ این جهان
كسانى كه بدون دليل باور كرده اند را
نميتوان با دليل قانع كرد ...
👤 | جيمز رندى
- ساکت شوید آقای اومه؛ دارید کفر میگویید! دین و ایمان ندارید شما؟!
– چرا! دین دارم. دین خودم. حتی بیشتر از آنها، با ادا و اطوارها و مسخره بازیهاشان! من برعکس! خدا را میپرستم؛ من به ذات متعال، به خالق این دنیا ایمان دارم. اسمش هر چه بود باشد، مهم نیست..
اما احتیاجی نمیبینم بروم کلیسا، وسایل نقرهاش را ببوسم و به خرج خودم یک مشت دلقک را پروار کنم که خورد و خوراکشان از خود ما بهتر است! چون که خدا را میشود توی جنگل، توی مزرعه هم نیایش کرد، یا حتی فقط با تماشای گنبد نیلگون؛ آنطوری که قُدما میکردند.
📖 ꖌ مادام بوواری
👤|گوستاو فلوبر
من را در رویاهای مبهم، دریاهای دور و دشتهای مهآلود رها کن و هرگز به واقعیت بازنگردان؛ من از جنس واقعیت نیستم.
اما بعضی ها نمیتوانند بگویند کجایشان درد میکند.
نمی توانند آرام شوند.
هیچ وقت نمیتوانند جیغ نکشند.
+سلام سلام به همه اینجانب از سفر بازگشتندی
و ریکاوری بی خوابی رو کردندی و الان خوب بودندی![]()
+جونم براتون بگه که بعد رسیدن به خوابگاه و مستقر شدن، ساعت ۱۲ اینا خوابیدم و صبح ساعت ۶ و نیم بیدار شدیم و صبحونه خوردیم
بعدش رفتیم خانه مشروطه رو دیدیم
و کلی چرخیدیم توی سوراخ سنبه هاش بعدش رفتیم بازدید شرکت دانش بنیان رویان و برگشتیم خوابگاه و ناهار خوردیم و عصر رفتیم میدان نقش جهان که خیلی قشنگ بود
توی نقش جهان بریونی خوردیم
و سوغاتی خریدیم و با عطیه بستنی هم زدیم توی رگ
و شب هم حلیم بادمجون سفارش دادیم و بخوردیم ![]()
+فرداش بعد از صبحونه رفتیم گلزار شهدا
بعدش شرکت بهیار صنعت و بعد از اون هم کارخونه پلی ارکیل
که جالب انگیز بود خیلی خیلی
بعدش هم روی سی و سه پل قدم زدیم و برگشتیم خوابگاه و جمع و جور کردیم واسه برگشتن![]()
+استراتژی که سر گرفتن صندلی اتوبوس داشتیم رو اگه سر نقشه های زندگیمون داشتیم ها الان مریخ بودیم ![]()
+توی مسیر برگشت ماشین خراب شد و ۴ ساعت رو توی بر بیابون علاف شدیم و چون شب بود نمیشد پیاده شیم
بعدش هم برگشتیم و اتوبوس جایگزین دم در دانشگاه آینه اش رو کوبوند
همین که سلامت رسیدیم ها خدا رو صدهزار بار شکر![]()
+برگشتم خوابگاه با اینکه خسته بودم ولی ساک دستیم رو باز کردم و وسیله هام رو چیدم و کلی رخت چرک شستم و بعدش کشته شدم ![]()
+دیشب هم همینطور ساعت ۹ سرم رو روی بالش گذاشتم و بمردم تا ۸ صبح ![]()
+بنده از تایمی که بیدار شدم تا همین نیم ساعت پیش تکالیف ترجمه متون اسلامی دارم مینویسم و هنوز تموم نشدن
و فردا هم قرار ۲۵۰ تا آیه باقی مونده رو بنویسم
هر چه سریع تر تموم شه کاااش
+ظهر با زینب ماکارونی درست کردیم
جاتون خالی خوشمزه شده بود
+وای خدایا این حجم از بیشعوری چطوری میتونه توی آدم ها جا بشه
بابا خیر سرت داری حقوق میخونی اونوقت نمیتونی حق هم اتاقیت رو را رعایت نمیکنی
به جان خودم امشب دیگه دعوا را می اندازم اگه رعایت نکن اینکه نمیشه دیگه خسته شدم اه اه اه
I dont think people understand how stressful it is to explain whats going on inside ur head when you dont even understand it urself.
My dear Najma,
Dream your dream. Follow your heart. Imagine. Listen to the wind. Drink sunsets. Be free. Let the wonder never cease. Believe. Wish on EVERY star. Create adventure. Be Kind.
مجری از تراپيست پرسيد:
وقتی با آدمی که هرگز خودش رو مقصر نمیدونه و خودش رو زير سوال نمیبره، مواجه میشیم چی کار کنیم؟
گفت: فرار!
من اين فرار رو هنوز یاد نگرفتم. همیشه به اصطلاح دوستانم مدارا کردهم، صبور بودهم، و ایرادات روانیشون رو پذیرفتم. به این فکر کردهم که هیچ کدام خالی از ايرادات و گرفتاریهای روانی نیستیم. اما بیش از پيش دارم به این نتیجه میرسم که این درجه از پذیرشِ ديگری و مدارا زیادیه. گاهی باید «زودتر از اینها» درها رو روی ديگران و گرفتاری های روانيشون بست.
یه وقتایی تو زندگی هست که آدمیزاد تا خرخره پُر از نیازه؛ نیاز به شنیدن و قضاوت نشدن، نیاز به دستی که از لجنِ تنهایی نجاتش بده؛ اما انقدر پیش بقیه قضاوت شده که دیگه جرأت حرف زدن نداره، که یه دنیا حرف توی مغزش گندیده. با عزیزانتون حرف بزنید، به آدمها لبخند بزنید؛ نمیخواد کار خاصی بکنید؛ توی دنیای شلوغِ امروز که هیچکس حوصلهی کسی رو نداره. گوشِ شنوای همدیگه باشین!
You can love someone & still choose to say goodbye to them. you can miss a person everyday & still be glad that they are no longer in your life.
اگه ازم بپرسن قشنگترین واژهای که یاد گرفتی چیه؟ میگم پذیرش. پذیرفتن شرایط با تمام سختیهاش، پذیرفتن آدما با تمام نقصهاشون، پذیرفتن اینکه مشکلات هست ولی باید ادامه داد، پذیرفتن اینکه گاهی اشتباه میکنم، پذیرفتن اینکه من کامل نیستم، پذیرفتن تموم فقدانها، پذیرش تمام از دست دادنها، شکست خوردنها، رها شدنها، داشتن پذیرش یعنی پایان دادن تمام دعواها و اختلافها. پایان حال بد و جنگ اعصاب و شروع آرامش...
فیلم Cinema Paradiso یه دیالوگ داشت که میگفت:
"به هیچ وجه برنگرد. تسلیم دلتنگی نشو، همهی ما رو فراموش کن."
یه چیز خیلی مهمی که توی زندگیم باید یاد بگیریم اینه که آدما رو دقیقا همونجوری که هستن بپذیرم و توقع بیجا از کسی نداشته باشم. مثلا همونجوری که میدونم یه گاو قرار نیست کتاب بخونه، بدونم بعضیا قرار نیست شعور داشته باشن و بابت حرفا و کاراشون ناراحت نشم و اعصاب خودمو بهم نریزم.
یه اصطلاح روانشناسی هست به اسم "نگاه از بالکن" یعنی به مسائل از بالا نگاه کنیم، از بیرون. مثلاینکه از بالکن توی حیاط رو نگاه میکنیم و اونطوری دیدمون دقیق تره. تا وقتی از بیرون به خودمون نگاه نکنیم، نمیفهمیم چه بلایی داره سرمون میاد...
درسته یه دی ماهی ام☃️