دوست دارم امشب رو به خودم هدیه بدم و خالی از هر تنش و اضطرابی آروم فقط آروم زندگی کنم🤍🌾
دوست دارم امشب رو به خودم هدیه بدم و خالی از هر تنش و اضطرابی آروم فقط آروم زندگی کنم🤍🌾

خوشحالی یعنی وقتی استاد مورد علاقه ات کارگاه موردعلاقه ات رو برگزار میکنه 😍😊
+:صبح بیدار شدم و بعد از خوردن صبحونه شروع کردم به درس خوندن و جمع بندی ارائه ها و جمله سازی... حسابی از مغز عزیزم کار کشیدم...
+ ظهر هویج پلوی خودم پز خوردم و اندکی تا قسمتی استراحت کردم... البته استراحت که نه همش فکر پشت فکر و دغدغه های ذهنی...
+ پول برام زدن و در جا نصفش رفت... قسط اسنپ (هعی ورشکستم کرد هعی) و نیمی دیگه اش صرف خرید نمایشنامه شد... همچنین کارگاه استاد مازیار عزیزم ثبت نام کردم... عصری هم رفتم خرید و یکم مایحتاج زندگانی فراهم آوردندی... خلاصه که آره این شد که پولم نصف شد...
+ برگشتم و خودم رو به صرف شیرینی و چای و فیلم مهمون کردم... در کل روز دوست داشتنی بودش...
+ یکم حس میکنم با اومدن هم اتاقی اون رنگ و لعاب قبل رو زندگی نداره و همش توی یه رنگ محو در هم پیچیده شده... وقتش که بازیابم خویش را...
+ یه چیز حالب کشفیدم... وقتی هر نظری راجع به خودم داشته باشم و تقویتش کنم خط فکریم هم ناخودآگاه از اون تبعیت میکنه... مثلا چند روز پیش از دست خودم عصبانی و کلافه بودم و ناخودآگاه افکاری سراغم می اومدن که این حس رو تقویت میکردن پس نتیجه میگیریم که بایستی بیشتر با خودم مهربون باشم و امیدم همیشه به خدا باشه
+ خدایا شکرت بابت همه چیز ای تنها پناه همیشگی من
+ جالبه اینقدر این چند وقته درس و ارائه داشتم و با بچه ها بیرون بودیم که یادم رفته وقتی رو به خودم و حال و هوام اختصاص بدم و الان نمیدونم تنهاییم رو چطوری جز کتاب خوندن و درس خوندن پر کنم... واقعا که آدم عجیبیم...
+ نقاشی و گیتار و اندکی خلوت روزانه... نیازمندی آخر هفته که چه عرض کنم نیازمندی جمعه
+ کلی هم تیکه کتاب و تیکه نمایشنامه دیروز پست کردم و گالریم خالی شد و الان خوشحالم...
+ اینکه کارای عقب افتاده دونه دونه انجام میشن حس خیلی خوبی داره و یه کیفی میده به آدم که نگو
+ امیدوارم فردا هم بتونم به باقی کارای عقب افتاده برسم و هفته ام رو قوی و پرقدرت شروع کنم...

اگر آدم بخواهد قیمت جانش را بداند باید گاهگاهی به خطر بیندازدش.
+ من آدمهایی را که از مرگ دیگران میترسند ترجیح می دهم؛ چون همین دلیل آن است که اینجور آدمها بلدند زندگی کنند.
_ من برای زندگی کردن ساخته نشدهام من نمیدانم زندگی چیست و احتیاجی ندارم که بدانم؛ من آدم زیادیام. برای من جایی وجود ندارد. مزاحم دیگران هستم. هیچکس مرا دوست ندارد و هیچکس به هم اعتماد نمیکند.
آدمها مورد تنفرت هستند. چون تو از خودت متنفری. منزه بودن تو درست شبیه مرگ است...
منزه بمان! ولی این منزه طلبی به درد چه کسی می خورد و اصلاً چرا تو میان ما آمدهای؟ منزه بودن عقیده ای است که به کار درویشها و کشیشها میخورد و شمار روشنفکرها و بورژواهای آنارشیست برای اینکه کاری انجام ندهید، دست به دامان منزه طلبی شده.اید هیچ کاری نکردن، ساکن و ساکت ماندن دست زیر چانه زدن و دستکش به دست کردن اما من دستهایم آلوده است. تا آرنج. من دست هایم را توی کثافت و خون فرو کرده ام و تازه بعدش چه؟ خیال میکنی با کمال معصومیت و دور از هر گناهی میشود حکومت کرد؟
گور پدر مردهها. درست است که آنها به خاطر حزب مردهاند؛ اما حزب هم هر طور دلش بخواهد می تواند تصمیم بگیرد. من سیاست زنده ها را تعقیب میکنم؛ و برای زنده ها.
+ برای اینکه عقاید مرا ندارد.
_ و حتماً باید آدمهایی را که عقاید شما را ندارند کشت؟
+ گاهی.

آره، امیدوارم بودم! هیچ چیز محکمتر و مقاومتر از امید نیست. آدم هیچ وقت نمیتونه ناامید باشه. امید آخرین چیزیه که یه گناهکار بدبخت میتونه ازش بگذره،...
...چیزی که مهمه بی عدالتیه و فقط حقیقت میتونه با بی عدالتی مقابله کنه.

و همین طور، مردن بهخاطر تضادهای درونی آسانتر از زندگی با آن تضادهاست.
...ولی عشق یعنی همین. آدم همه چیزش را بدهد، همه چیزش را فدا کند و توقع عوضش را هم نداشته باشد.
مرگ در راه عقيده، تنها طريقى است که شخص میتواند شایستگی عقیده اش را اثبات کند.

...وای بر روزگار کسی که بخواد اصالت خودشو حفظ کنه.
...چند جور واقعیت هست. تو واقعیتی رو که برات مناسبه انتخاب کن. به عالم خیال پناه ببر.
خیلی سخته که آدم به علل، باطنی به تصمیماتی که آدمها میگیرند پی ببره.
درست مثل هم است؛ کشتن و مردن هر دوشان یک چیزند در هر دو صورت آدم تنها است.
اگه نمیخوای درباره ات قضاوت کنن درباره ی دیگرون قضاوت نکن. و بعد هم اگه قرار باشه آدم برای هر اتفاقی که میافته نگران باشه که دیگه نمیتونه زندگی کنه.
+ و آن وقت اگر کسی به تو اعتماد نکند، چطور میخواهی زندگی کنی؟
_ هیچ وقت کسی به من اعتماد نکرده. تو کمتر از همه. من هم خیلی زود به این وضع عادت کرده ام.
من احساسات خودم را به عقل و شعور شما ترجیح میدهم.
...فرض میکنم که تو هم مثل همه آدم ها باشی که یک کمی قربانیاند و یک کمی شریک جرم.
...بدبختی این جوان هم همین است که قوّۀ تخیلش خیلی قوی است.
+ احساسات سفارشی نیست.
_ چرا سفارشی است. به خصوص وقتی آدم سر خدمت حاضر باشد. میان اعضای یک حزب حتى احساسات هم سفارشی است.
من به وظایف و مسؤولیتها احترام میگذارم اما به خودم هم احترام میگذارم. و دستورهای احمقانه ای را که فقط برای مسخره کردن من داده شده گردن نمیگذارم.
چه آقا پسر قشنگ کوچولویی! چه پسر آرام و عاقلی! همین پسرهای آرام خانواده ها هستند جانم که وحشتناک ترین انقلابی ها از آب در میآیند! هیچ حرف نمیزنند. زیر میز قایم نمیشوند. هر دفعه بیشتر از یکدانه آب نبات نمیخورند. اما بعد برای جامعه خیلی گران تمام میشوند. از این پسرهای آرام و عاقل بپرهیزید!
آدمی که میل به زندگی ندارد اگر دیگران بتوانند به کار بکشندش ممکن است به دردی بخورد.
خیلی حرف میزنی، هوگو، همیشه خیلی. برای اینکه وجودت را حس کنی احتیاج به حرف زدن داری.

من زندگی را چنان دوست دارم که به کلام نمیآید.
درسته یه دی ماهی ام☃️