...تنها بود اما اصلاً احساس تنهایی نمیکرد. خیلی شبیه شب کریسمس در پاریس بود، احساس اینکه همه دارند تماشایش میکنند، انگار کل جهان تماشاچی شده باشند، احساسی که سبب میشد همیشه در بهترین وضعیت خود را نگه دارد، چون کافی بود یک اشتبه مرتکب شود و فاجعه به بار آید. با این همه کاملاً اطمینان داشت که اشتباه نخواهد کرد. به هستی اش حال و هوایی عجیب و لذتبخش می بخشید، تام فکر کرد احتمالاً همان احساسی است که یک بازیگر وقت ایفای نقشی مهم روی صحنه دارد، در حالی که مطمئن است هیچکس نمیتواند نقشی را که دارد بازی میکند به خوبی او بازی کند. هم خودش بود و هم نبود. با آنکه آگاهانه هر حرکت خود را زیر نظر داشت، احساس میکرد منزه و آزاد است...
سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۳ | ۱۱:۱۶ ق.ظ
درسته یه دی ماهی ام☃️