
اصولا جزو اون دسته آدم هایی هستم که خیلی کم خواب میبینم و خواب هایی هم میبینم که برگرفته از تخیلات نویسنده اس و سر و ته مشخصی نداره و از اونجایی که ذهن خلاق من یه آرشیو خیلی بزرگ و کامل از همه ی فیلم ها و داستان ها و رمان ها و تصاویر خلاصه هر چیز ترسناکی که تا به حال توی زندگیم بوده داره، کابوس های من دکوپاژ جالبی از این چیزاست یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میخونین خیلی داغونه اوضاع.
اما بدترین کابوسی که سایه شومش چندوقتی توی زندگیم بود کابوس مردنم بود... فکر کنم ده یا یازده سالم بود که همچین خوابی دیدم و حسابی ترسیدم و تا چند وقت یه حال افتضاحی داشتم... توی اون خواب، خواب دیدم که مردم و روحم توی خونه در حال گشتن بود و سعی میکرد سر از ماجرای مرگم دربیاره. توی اون کابوس دیدن جنازه خودم واقعا وحشتناک بود و این حس که جنازه خودت رو لمس کنی واقعا خیلی عجیبه... نمیدونم چقدر گذشت تا تونستم با خودم کنار بیام و دوباره با خیال راحت سر رو بالش بزارم اما این خواب بدترین کابوس کل عمرم تا به امروز بود و فکر کنم تنها خوابی که زاده تخیلم نبود...
درسته یه دی ماهی ام☃️