+ یادتونه گفتم کلی برنامه دارم برای آخر هفته🤔 خب همش تقریبا دود شد رفت هوا🤭
+ چهارشنبه کلاس ندارم و جزو آخرهفته ام محسوب میشه😉 یه روز افتضاحی توی خوابگاه بود که نگو و نپرس😖البته باعث شد من متن و پاورپوینت ارائه ام رو درست کنم👩💻 ولی خیلی روز جالبی نبود😞
+ صبح چهارشنبه بعد از صبحانه تصمیم گرفتم یکم تمیزکاری کنم و بعدش یه دوش حسابی بگیرم بیام بشینم سر درس و مشقم که همین تشت و لنگ حموم رو برداشتم پیج کردن که آب خوابگاه تا ساعت ۶ غروب قطعه😐 ساعت چند بود ۷ صبح😶🌫️ هیچی دیگه یه روز رو کاملا بدون آب با رفت آمد تاسیسات و هزارتا بدبختی دیگه گذروندیم تازه این وسط برق رو هم قطع کردن 😑
+ هیچی دیگه تشت بدست نشستم توی اتاق😅
+ دیدم کاری نمیشه کرد نشستم به آماده کردن ارائه روز سه شنبه ام و خودم رو سرگرم کردم😉 بعدش هم یکم استراحت کردم و عصری با نگار زدیم بیرون و فالوده خوردیم و فلافل آبادانی زدیم توی رگ😋 البته نگار سمبوسه بخورد🫔 برگشتی هم هندونه خریدیم🍉
+ نگار توی راه برگشت یه سری وسیله دیگه ام خرید که باعث شد این بین کارت بانکیش گم بشه😶 چند روز بعد پیدا شد البته بس که این بشر بنده عزیز کرده خداس😇
+ شب مقاله نگار رو با هم ویرایش کردیم📑 و مسخره بازی درآوردیم یکم
+ صبح پنجشنبه تو چشم باز کردم پریدم حموم تا آب قطع نشده🧖♀️ بعد از یه دوش حسابی اندکی درس خوندم و باقی صبح رو به دیدن فیلم مشغول شدم 🎬
+ ظهر تقریبا ساعت ۱ با نگار رفتیم سلف تا ناهارمون رو بگیریم که پک جیره خشک بودش و من خیلی رندوم ناهار اتاق نگار اینا دعوت شدم با اینکه ناهار خورده بودم ولی خب ناهار نطلبیده داداشم مراده😁
+ بعد گرفتن غذا تند تند رفتم کتابخونه مرکزی همدان تا نمایشنامه ای که دنبالش بودم رو بگیرم و زود برگردم خوابگاه تا ناهارمون رو بخوریم🥘 ولی افتاد مشکل ها
+ اول از همه کتابخونه قشنگ و به معنای واقعی کلمه اون سر شهر و بالای کوه بود 😑 حالا اینکه اسنپ عزیز دو کیلومتر اونورتر پیاده ام کرد هم بماند
+ پروسه تحویل کتاب هم خودش ماجرایی داشت اصلا یه وضعی 😬 یعنی پیدا کردن این نمایشنامه هفت خوان رستمی بود برای خودش😮💨 بلاخره بعد تلاش های بسیار نمایشنامه ام رو گرفتم و اسنپ گرفتم و برگشتم خوابگاه
+ ناهار پیش بچه چسبید و دوتا از هم اتاقی های سابقام رو دیدم و یادی از گذشته پرماجرامون کردیم😉
+ برای عصری تصمیم گرفتیم بریم خونه آیدا و شام رو اونجا باشیم که به طور کاملا رندوم بنا بر این شد که شب اونجا بمونیم و بدین گونه پنجشنبه و جمعه به طور کامل به خوشگذرونی و بحث های فلسفی و صد البته غیبت گذشت😅
+ خونه آیدا کتاب نازنین و نمایشنامه پر ماجرام رو خوندم و با بچه ها سه تایی کتاب سفارش دادیم🤓📚
+ کلی گفتیم و خندیدیم و بازی کردیم 😜 بعد از مدت ها اسم فامیل بازی کردیم که خیلی بانمک بود
+ شب برگشتیم خوابگاه و بنده طبق معمول همیشگی پریدم حموم🧖♀️ و بعدش مزه یه خواب عمیق و شیرین رو چشیدم چونکه شب قبلش تا ۴ صبح بیدار بودیم😴
+ و این از آخرهفته ایی شیرین و پرماجرا🏕
درسته یه دی ماهی ام☃️