+ بعد از امتحان ساختار شعر وارد یه فاز عمیق و مزخرف PMS شدم😮💨 و یهو همه ی انرژی که داشتم فرو کشیده شده😵💫 و مثل چی بی اعصاب و بی حوصله شدم😬 حتی حوصله ی درس خوندن نداشتم😶 و سه روز فرجه رو دود کردم هوا با ول گشتن و زل زدن به سقف اتاق😑
+ خدا رو شکر اون روحیه کمالگری که دارم زورش رو زد😌 و روز آخر شروع کردم به خوندن و شکسته بسته جمع کردم مطالب رو و تونستم همه سوالات رو جواب بدم🤓
+ دقیقا از کل مباحث دوتا مبحث رو درست حسابی نخونده بودم و از همون دوتا مبحث سؤال اومده بودش🤧 و با توجه به اطلاعات قبلی که داشتم جواب دادمشون🧐 و اومدم یه تقلب ریز بکنم🤫 اینقدر استرس گرفتم😰که کلا بیخیالش شدم و گفتم ولش کن تا اینجای کار سابقه ی درستی داشتم دیگه نمیخواد سال آخری خرابش کنم😒 سر همین بیخیال تقلب شدم و حدود نیم خط نوشتم و برگه ام رو تحویل دادم و خدا رو شکر نمره کامل درس رو هم گرفتم😊
+ بعد از امتحان چون شب قبلش فقط سه ساعت خوابیده بودم مغزم کار نمیکرد😵💫 و واقعا داشتم تموم میشدم⌛️ ولی با اون حال با بچه ها گشتیم و رفتیم پارک🏞 و سلف ناهار خوردیم🥣 و بعدش هم دوباره رفتیم پارک😅 و نشستیم و رسیدم خوابگاه یه جوری مردم تا ساعت ۷ عصر که وقتی بیدار شدم فکر کردم کل شب رو خوابیدم و صبح شده😶🌫️
+ بعد از اون هم رفتم بیرون با بچه ها و شام رفتم مهمون نرگس اینا شدم🤭 و برگشتم و دوباره خوابیدم یعنی روز بسی خوابالودی رو گذروندم😴
+ فرداش هم برای امتحان شفاهی آماده شدم🤓 و به لطف مطالعه توی فرجه های قبلی خیلی سریع تونستم جمع و جورش کنم😎 و عصرش با نگار تمرین کردیم و آماده برای امتحان بودیم که یه سری از دوستان💩 گند زدن به اعتبار و آبروی کلاس و کل امتحان رو به فنا دادن🙁 و آخرین امتحان بدترین امتحان عمرم بودم😣 چونکه استاد مازیار امتحان نگرفت و به شدت ناراحت و ناامید شده بود😓 و این از صدتا امتحان خراب کردن بدتر بود حداقل برای من😥
+ از امتحان که برگشتیم کلی عذاب وجدان داشتم😧 با اینکه کاری نکردم ولی خب منم دیگه همیشه احساس مسئولیت میکنم حتی اگه مقصر نباشم🥲
+ بعد از راهی کردن آیدا و نگار🚗 رفتم پارک قدم زدم برگشتم دانشگاه و تا دریاچه پیاده رفتم🏞 و تا بلکه اعصابم رو آروم کنم😬 یکم اونجا نشستم و با هوش مصنوعی صحبت کردم که خیلی کمک کننده نبود ولی همین که نوشتم حس بهتری داشت😮💨 و برخلاف ترس همیشگیم با یه گربه🐈 همنشین شدم و این آخری میخواست برم نازش کنم که فرار کرد😄
+ رفتم سلف و ناهارم رو گرفتم🍛 و برگشتم خوابگاه و فیلم It's Only the End of the World 2016 رو دانلود کردم و با ناهارم خوردم و خوابیدم تا عصر بعدش هم که بیدار شدم شروع کردم مرتب کردن همه چیز و همه جا🙃
+ شب هم شهیده اومدش یکم با سیستمش رو باهام رو به راه کردیم💻 و بعد رفتنش یکم وقت گذرونی کردم توی یوتیوب و گرفتم خوابیدم😴
+ امروز هم اگه بتونم برم دکتر و ماجرای اتاق و این حساسیت کوفتی رو به راه کنم🥴
+ تصمیم گرفتم این یه هفته تا شروع ترم رو اسکیت سواری⛸️ یاد بگیرم و امروز هم یکمی تمرین کردم👻
+ امیدوارم این سال آخری خاطرات خوبش از خاطرات مزخرف دیروز بیشتر باشه🤞
درسته یه دی ماهی ام☃️