+دیشب با نازنین رفتیم سلف، اونجا عطیه هم منتظرتون بود با هم شام خوردیم و بعدش یکم توی دانشگاه گشتیم
و پیاده برگشتیم خوابگاه
هوا بسی جوانمردانه خوش بود دیشب 🌃
+موقع برگشت تصمیم بر این شد که که بچه ها شب رو بیان اتاقمون
و یه دورهمی دوستانه داشته باشیم 
+قبلا یه دور اتاق نازنین مونده بودم یه دور هم اتاق صنم و عطیه اینا
دیگه ایندفعه نوبت من بود که میزبان باشم و دینم رو ادا کنم
+دیگه منم دورم رو دادم و قرار نیست از این به بعد آرامش روانیم رو خدشه دار کنم 
+امروز صبح هم چون محراب اندیشه ثبت نام کرده بودیم باید کلاس میرفتیم و ساعت ۸ و خورده ایی از خوابگاه زدیم بیرون
و چون شب قبلش دیر خوابیده بودیم
موقع برگشت دیگه جونی برامون نمونده بود 
+ظهر ذرتی که چند روز پیش یه آقای مهربون بهم داده بود رو کباب کردم و خوردم 😋🌽 و یکم به سر و وضع اتاق رسیدم و پهن تخت شدم و ۴ ساعت رو مثل چی خوابیدم 
+عصری هم یکم صبحونه خوردم
رفتم حموم و الانم مثل شاخه شمشاد تمیز و مرتب خدمت شوما بیدم 
+از اونجایی که امشب تنهام و هیچکی نیست
احتمالا برم اتاق نگار اینا بخوابم یا شاید هم شب برگشت اتاق خودمون
و تنها خوابیدم بستگی داره ببینم چی پیش میاد 
+این دور روز هم کلا سمت درس و جزوه نرفتم ایشالا فردا 
+راستی امروز به یمن ورودمون به محراب یه گل کاکتوس خوشگل بهمون دادن
بچه ام خیلی گوگولیه🌵 امیدوارم سر انجامش مثل کاکتوس قبلیم نشه
ولی خیلی خوشم اومدش 
درسته یه دی ماهی ام☃️