+ از تازه ترین ها میریم به کهنهترین خبرها 
+ در حال حاضر رابطه ام با دوست عزیز این دوسال دانشگاه بهم خورده
دوستی که گاردی که این همه سال داشتم رو براش آوردم پایین(حماقت محض) و بهش اعتماد کردم و به خودم اجازه دادم تا احساسات و افکارم رو به زبون بیارم 
+ نمیدونم چرا باید به آدم ها نزدیک شد وقتی این همه میتونن ترسناک باشن 
+ میدونین چی بیشتر اذیتم میکنه؟
چرا من احمق همچنان سعی بر ادامه دادن رابطه هایی دارم که بهم آسیب میرسونن ![]()
+ یکیش صنم جان... فرجه رو اومد اتاقم توی بی پولی آخر ماه براش چیزی کم نذاشتم همه چی رو به بهترین نحوی که میشد در حد خوابگاه چیدم و کمکش کردم درس بخونه و باهم مرور کنیم و کلی خسته بشم و تازه برم با نازنین شبش بخونم
و تهش بشم یه آدم بیشعور که هیچی حالیش نیست 
+ اونم از هم اتاقی های عزیزتر از جان که حرمت نون و نمکی که خوردیمم رو نگه نداشتن
بعد از یه سال زندگی توی یه اتاق اون شکلی گذاشتن و رفتن و همه چی رو خراب کردن 
+ یکی دیگه اش عطیه جان که اصلا نمیخوام راجبش حرف بزنم بس که این بشر عاااااااااااالیه 
+ و اینم از نازنین که عملا با شیر آتش نشانی گرفت روم
دیگه واقعا خسته شدم از آدم ها
کی فرصت کردن این هم بد شن؟! کی خوب بودن و سادگی شد حماقت؟!
+ زندگی واقعا داستان عجیب و غریبیه
امیدوار توی آینده داستان های جذاب تری برای گفتن داشته باشه 
درسته یه دی ماهی ام☃️