تقریبا دو سال پیش همین حول و حوش بودش که دوست صمیمی دانشگاهم دوستیمون رو به چند صدم نمره فروخت و گند زد به رفاقت و همه چی😐 البته که منم آماتور و درگیر حس و حال خودم😶🌫️ ناشیانه حالا بد یا خوب رفاقتم رو باهاش تموم کردم😌 چه روزایی بود😮💨 تا به اون روز کراش واقعی نداشته بودم و اونم به این شکل مفتضحانهای شروع نشده تموم شدش😪 البته اگه بخوام نیمهی پر لیوان رو ببینم این اتفاق بهم فهموند که ما ناخودآگاه جذب آدم هایی میشیم که تروماهامون رو زنده نگه میدارن و الگو های مخرب رو تکرار میکنن و اگه حواسمون نباشه این چرخه که سعی داریم ازش عبور کنیم تکرار میشه⭕️ برای من لااقل این مدلی بودش👀 خانواده ایی که از سر ناآگاهی یا آگاهی نمیدونم🤷🏻♀️ زخم هایی زده بودن که مجبور بودم کلی تلاش کنم تا خودم رو دور کنم و آرامش نسبی داشته باشم❤️🩹 اما باز هم جذب همون جنس آدم ها توی قالب های دیگه شدم🤡 از هم اتاقی بگیر تا همکلاسی و دوست صمیمی🙇🏻♀️ بهم خوردن دوستیمون هرچند به صورت دراماتیک اونم از سمت من رو به فال نیک میگیرم😉 چون اگه ادامه پیدا میکرد و تبدیل به رابطه میشد💞 من هنوز درگیر چرخه ترومای بی نهایت بودم و جز آسیب چیزی عایدم نمیشدش🤦🏻♀️ انگار این اتفاق لازم بود تا من پوستهی خودم رو بشکنم و خودم رو بیشتر بشناسم و جرات کنم زندگی کنم حتی به غلط🤔 این روزا به بار هیجانی پایان دادن رفاقت دو ساله امون فکر میکنم و حجم وسیع احساسات در هم و برهمی که تجربه کردم😵💫 به مکالماتی که داشتیم برای برگردوندن دوستی که از بین رفته بود🪦 چت های طولانی مدتی که روان برام نمیذاشتن🤳🏼 مدام فکر میکنم و آنالیز میکنم اولین احساساتم رو چطوری و چرا خرج کردم🧐 اینکار باعث میشه بفهمم برای اینکه رابطهی درستی داشته باشم باید اول خودم رو تا حد نسابی بشناسم و روش کار کنم تا طرف مقابل رو از پا در نیارم😬 باید یاد بگیرم مرز بذارم و رابطه ای سالم رو شروع کنم مخصوصا توی دنیای کوچیک خودمون که همینجوریش ساده نیست😥 با نزدیک شدن به دومین سال از انفجار احساسی من🌋 تصمیم گرفتم تا حس هام رو بهتر بشناسم و ازشون طرفه نرم و از شخص مذکور به عنوان تجربه ای تلخ و شیرین یاد کنم و سعی در عادی سازی رابطه به عنوان همکلاسی داشته باشم🥸 هرچند که مدت کوتاه باقی مونده و دو سه ماه دیگه فارغالتحصیل میشیم🤪 این هم از ماجرای اولین کراش ما👻 تا ماجراهای دیگر بدرود👋
درسته یه دی ماهی ام☃️