
چه گویم که هم درد و هم درمان تویی🙃
تا ۲۰ سالگیم حس میکردم اسیر دست خانواده ام😶🌫️ و باید خودمو نجات بدم❤️🩹 واسه همین تصمیم گرفتم تا جای ممکن از خونه فاصله بگیرم🏕 پس همه چیز رو رها کردم و دوباره از صفر شروع کردم و موفق شدم😉 رفتم دورترین نقطه ایی که میشد به امید رهایی🕊 دو سال اول رو درگیر تجربه کردن اجتماع بودم و اینکه چطور کار میکنه🤔 چون ظاهرا زمین تا آسمون با تصوراتم متفاوت بود😐 من یه دختر ساده که کل عمرش رو توی یه شهر آروم و کوچیک و خیالاتش گذرونده بود🐛 الان یهو وسط واقعیت دنیا باید گلیم خودش رو از آب میکشید بیرون🦋 سال سوم اما شروع کردم به آنالیز و تحلیل همه چی📊 باید می فهمیدم کجای کارم و چه غلطی دارم میکنم🤨 و الان توی آخرای سال چهارم کم کم دارم متوجهاش میشم😉 خانواده من دقیقا ورژن خارجی یه خانواده ایرانی بودن🎃 همه این سالها با دور نگه داشتن من از واقعیت زشت دنیا و مراقبت گاها بیش از حد مانع از آسیب دیدنم شدن🐣 البته که زخمها و تروماهایی که خودشون از گذشته و زندگیشون داشتن ناخواسته آسیب زدن و گاهی خیلی بدتر از اونی که اجتماع ممکن بود باعث بشه🥀 طی این سالا همیشه از ننه و بابام شاکی بودم که چرا پدر و مادر ایده آلی نبودن و چرا این همه اذیتم کردن🥲 تا اینکه فهمیدم با توجه به پیشینه زندگیشون و محیطی که توش بودن دارن همه تلاششون رو میکنن👌🏻 مخصوصا آقای پدر👀 اونا هم همراه من بزرگ شدن و تجربه کردن و متفاوت شدن🌱 من با دوتا نوجوون به اسم ننه بابا بزرگ شدم و خب تا گوساله گاو شود دل صاحابش آب شود😅 یه سری جاها واقعا سخت بود و ناعادلانه اما گذشت🙃 و یه سری جاها واقعا کیف کردم که اونم گذشت😉 خانواده من اما بهم فرصت رشد کردن و تجربه کردن دادن🎄 فرصت اینکه خودم باشم و تسلیم نقش از پیش نوشته جامعه نشم🎎 فرصتی که کم کم به مرور زمان و با تجربه بدست اومد🎋 و شاید زندگی همینه بزرگ شدن و رشد کردنه🌱 الان دیگه از دستشون ناراحت یا عصبانی نیستم❤️🩹 چون فهمیدم زندگی بالا و پایین زیادی داره و نمیشه با خشم و فرار به آرامش رسید🤍 خانواده ی من همون خانواده عجیب و غریب خودمه اما با این تفاوت که من متوجه اش شدم و به خدای خودم باور دارم که توی هر مرحلهای همیشه هوام رو داشته مثل همه این سالها🌾 و فاصله گرفتن چیزی بود که برای فهمیدن همه اینا نیاز داشتم :)
درسته یه دی ماهی ام☃️