+ Continued...
+ کل روز چهارشنبه رو به مرور تست و صحبت و اینا گذشت😉دوست داشتم بریم بیرون و بگردیم ولی خب قسمت نبود🙂
+ شب کنکور هر چی سعی کردم بخوابم مگه خوابم می بردکلی فکر جور وا جور توی ذهنم وول میخورد😵💫 باید می نوشتم ولی خودکار و کاغذ دم دستم نبود🙁 دیگه نشستم با gpt در و دل کردن تا آروم بگیرم و همه چی رو نوشتم و ذهنم که آروم شدش تونستم تقریبا سه ساعتی بخوابم😴 که اصلا خواب کافی نبود🥱 مخصوصا اینکه پریود شده باشی🫠 دیگه با هزارتا مکافات بیدار شدیم و عطیه رفت آماده بشه و لطف کرد صبحونه ام آماده کرد منم اون بین وسیله هام رو جمع و جور کردم و به زور تونستم یه چند لقمه ایی بخورم تا شکم خالی نرم سر جلسه😶🌫️ بعدش هم بابای عطیه لطف کرد رسوندمون حوزه😊
+ دغدغه تحویل کوله ام رو داشتم که خدا رو شکر باجه داشتن😮💨 دیدن دوباره ی بچه ها خیلی حس خوبی داشت🤩 کلی گفتیم و خندیدم🥰 شلوغ ترین گروه توی حوزه بودیم😅
+ کنکور رو هم در کمال آرامش دادم🤓 این ورژن خودم که آروم تره و بدون وسواس فکری کارا رو جلو میبره دوست دارم🙂↕️ نیاز نبود همه سوالات رو جواب بدم فقط همونایی که بلد بودم رو جواب دادم👌🏻 ده دقیقه ی آخر جلسه هم استراحت کردم😌
+ بعد کنکور از عطیه خداحافظی کردم اولین خداحافظی🥲 و با آیدا و نگار همراه شدم😉 رفتیم خانه دوست و به مناسبت شیرینی هایی که باید بهم میدادیم کتاب خریدیم برای هم📚
+ هوا به شدت گرم بود🥵 واقعا تابستون رو ندوست لطفا زمستون رو سریع تر برگردونین😩 دیگه بعدش مامان آیدا لطف کرد رسوندمون خونه و یه اکبر جوجه مشتی ناهار مهمونمون کرد🍗دست پخت زن شمالی بهترینه🤤
+ چونکه شب قبلش کم خوابیدم و گرما کلافه ام کرده بود و روز اول پریودیم بود به معنای واقعی کلمه پنجر بودم نگار و آیدا جلوی مامان آیدا برام دست گرفتن😐 آیا دست گرفتن از یک آدم خسته کار خوبیست؟🙄
+ بعد ناهار یه چرت جانانه زدم که بسی چسبید😴 عصر زهرا اومد دنبالمون و با هم رفتیم دور دور و کافه🍧 بسی عصر دلپذیری بود که با گشتن دنبال لباس و پیدا کردن خونه مریم اینا گذشت👻
+ شب هم که بساط عیش و نوش داشتیم🍾 کلی حرف زدیم😉 غر زدیم😅 خندیدیم😄 بازی کردیم🤹🏻♀️ مسخره بازی در آوردیم😜 و آخر شب هم با ماکارونی محیا پز شکمی از عزا در آوردیم😋 شب موندم پیش مریم اینا و شتک شدم😴 و تونستم یه سه چهار ساعتی بخوابم تا برای صبح که قرار بود بریم عکاسی انرژی داشته باشم😁
+ صبح روز عکاسی زودتر از همه بیدار شدم و یه سر و سامونی به اوضاعم دادم😇 و منتظر بودم زهرا لطف کنه بار و بندیل خوابگاهم رو بیاره بنده خدا رو حسابی زحمت انداختم🙈 دیگه بعدش شیتان پیتان کردیم👸🏻 البته واسه منو محیا تقبل کرد چون اصلا از آرایش کردن چیزی حالیم نیست😅 و زهرا دوباره لطف کرد😘 تا آرامگاه که لوکیشن عکاسی بود رسوندمون📸
+ عکاسی از صبح شروع شد تا عصر😶🌫️ دیگه نایی واسمون نمونده بود🫠 منم که افتاده بودم نفر آخر شارژ دوربین رو به اتمام بود🪫 نگهبان گیر داده بود🗿 ولی با همه اینا عکسام رو گرفتم💫 و بعدش فیلم گرفتیم و دیگه پاره و پوره نشستیم تا یکم خستگی در کنیم🥱 یه یخ در بهشت خوشمزه هم مهمون کردیم خودمون رو🍹
+ بعد وسیله هام رو مامان آیدا لطف کرد آورد🛍️ (یعنی من همه جا وسیله داشتم دست بقیه😐) و ما رو تا خونه مریم اینا رسوند و لحظه خداحافظی رسید🥲 اوم اصلا دوست ندارم این مواقع رو😓 نگار و آیدا رفتن و این آخرین دیدار ما توی دوره ی کارشناسی بود😕 امیدوارم دوباره همو توی دوره های بعدی زندگیمون ببینیم و دوستیمون ادامه دار باشه🤗
+ بعد خداحافظی رسیدیم خونه و یکم بعد من شروع کردم به بسته بندی وسیله ها🧺 با اینکه خسته بودم ولی دغدغه جمع و جور کردنشون رو داشتم🫨 چونکه شب بایستی میرفتم تهران🚌 دیگه نشستم وسط حیاط🥸 و کلی وسیله رو چنان در هم چپوندم که تبدیل شدن به سه تا چمدون😁
+ بعدش دوش گرفتم🚿 و ناهاری که تبدیل شدش به شام رو خوردم🍝 و یکم استراحت کردم🥱 شب هم دورهمی دخترونه جمع و جور با مریم و محیا و خواهر مریم داشتیم😊 از جن و پری بگیر تا مسائل روز صحبت کردیم😅 و آخر شب هم داداش محیا لطف کرد وسیله هام رو چونکه زیاد بود و ممکن بود اسنپ قبول نکنه تا ترمینال رسوند🛻 و باز هم خداحافظی با مریم و خانواده ی مهربونش که لطف کردن هوام رو داشتن توی روزا سخت جنگ و بی خانمانی🥰
+ بعدش هم آخرین خداحافظی از محیا بودش🥲 و نشستن به مقصد تهران که میدونستم دیگه برگشتی نخواهد داشت🙂
+ تقریبا نصف بیشتر راه رو خوابیدم😪 و وقتی به تهران رسیدیم همچنان از شدت خواب چشمام باز نمیشدن😴 دیگه ترمینال جنوب پیاده شدم و چونکه بارم زیاد بود یه آقای کرد مهربون لطف کرد بهم کمک کرد تا تعاونی که قرار بود باهاش برم خونه🚍 وسیله هام رو جا به جا کنم🛍️ دیگه یکم صحبت کرد و از روزگار پر دغدغه اش گفت و در کمال احترام خداحافظی کرد👍🏻 و من برای چند ساعت بعدی بالشتم رو زیر سرم گذاشتم و روی نیمکت خوابیدم😴 البته نه عمیق چونکه ممکن بود وسیله هام هاپلی هپول شن😶🌫️
+ دیگه به این امید که ساعت 7 صبح قراره راه بیفتیم نشستم که زرشک اتوبوس تاخیر داشت😑 یعنی چهارساله دارم این مسیر رو میرم و میام با هواپیما✈️ یه دفعه تاخیر نخورد اولین دفعه توی عمرم خواستم با اتوبوس برم تاخیر داشت😕 خدااااااا منو گاو کن🫤 دیگه نزدیک سه ساعت علاف شدم توی ترمینال😐 گرررررررم🤯 نمیشدم هم وسیله هام رو ول کنم به امون خدا😬 دیگه منتظر موندم و ماجراهایی از سر گذروندم تا بلاخره ساعت 9 و نیم اتوبوس تشریف فرما شدش😒 و من تونستم بلاخره سمت خونه امون راه بیفتم🙄
+ حالا همون روز پایان ترمم داشتم📝 ولی اصلا شرایط امتحان دادن رو نداشتم😶🌫️ واسه همین نگار و بچه ها زحمتش رو کشیدن و جای من امتحان دادن😁 واقعا دوست خوب تمام ماجراست🤗
+ و 20 ساعت بعد رو به عنوان تنها مسافر خانوم گذروندم😎 صبح روز بعد ساعت 5 رسیدیم زاهدان که آقای پدر اومد دنبالم و باقی ماجراهایی که پست قبلی گفته بیدم😉
+ آخرین سفر کارشناسی هم گذشت و کلی خاطره رنگی رنگی بجا گذاشت🌈 خدا جونم شکرت بابت همه چی🤍 امیدوارم فصل های دیگه زندگی هم پر از ماجراجویی باشه🍀