غذا و نوشیدنی خوب گاهی برای فرار از این تلخی و ملالِ همه گیر و جهانی چیز خوبی است.
غذا و نوشیدنی خوب گاهی برای فرار از این تلخی و ملالِ همه گیر و جهانی چیز خوبی است.
+ و بعد از چالش بیست و چهارساعت بدون اینترنت سلام سلام👻
+ توی این ۲۴ ساعت سه تا فیلم دیدم🎞 و کتابم رو تموم کردم📔 (پست های بعدی تیکه هایی که دوست داشتم رو میذارم) یه سری پازل حل کردم🧩 و آهنگ گوش دادم🎶 با خودم خلوت کردم😌 و باید بگم خیلی دوستش میداشتم :)
+ وقتی از فضای مجازی فاصله میگیرم📵 تمرکزم روی خودم و زندگی بیشتر میشه🌻 و کارام رو دقت بیشتری انجام و میدم و دیگه کرخت و بی حوصله نیستم🦭 عجیبه نه🤔
+ در نبودم زندگی مجازی به روال خودش ادامه داشت😉 و یه سری اتفاقات افتاده بود🎲 مثلا نرگس ویدیو مسیج فرستاده بود😺 یا مبینا و اکیپشون استوری فارغ التحصیلی گذاشته بودن👩🏻🎓 یا دخترخاله توی اینستاگرام پیام گذاشته بود😊 یا عطیه من از زندگی مجازیش remove کرده بود😂 یا نگین سوال داشت توی گروه تگم کرده بود🧐 خلاصه که زندگی همچنان جریان داشت مثل همیشه😜
+ دیروز که فیلم wuthering heights 2026 رو به پیشنهاد نگار دیدم🤔 یه دفعه دیگه بهم ثابت شد چیزایی که ترند میشن برای من نیستن😑 واقعا با فیلم های جدید حال نمیکنم😶 و هیچ معنی و مفهومی برام ندارن اغلبشون😶🌫️
+ کتاب گوشه نشین رو تموم کردم و جالب بود🤓 ولی یه سوالی دارم از شخصیت اصلی کتاب🧐 گیرم که همه چی رو فهمیدی خب بعدش چی؟😐 یکم زندگی کن داداش🙄
+ این روزا به خاطر چرخه هورمونی یکم حساس تر شدم😷 مثلا دیروز هم خوشحال بودم که آقای پدر تغییر کرده و حامی بهتری واسه داداشم و ماجرای انتخاب رشته اش بود😃 هم دلم برای خودم سوخت که همچین حمایتی رو نداشتم و مجبور شدم خودم تک و تنها با همه چی سر و کله بزنم🥲 و نشستم مثل ابر بهار گریه کردم بابتش😅
+ یه هفته گذشت😮💨 ولی هنوز کارت دانشجوییم دست آقای اشرفی نرسیده🗳 زیبا نیست😐
+ این روزای شهریور رو دوست دارم😊 همه چی حس زندگی میده🌱 هوا خنک تر شده⛅️ خورشید خانوم مهربون تر شده🌤 و پاییز نم نمک از راه میرسه🍁 و بلاخره همه چی داره سرجای خودش قرار میگیره✨️
+ شما چه خبرا؟👻 همه چی رو به راه؟🐣
+ PMS خر است تمام شد و رفت 😐 یه جوری کشتیهام غرق شدن که اصلا یه وضعی🙄البته کتابی هم که شروع کردمش بی تاثیر نیست😶🌫️ و البته فیلمهایی که میبینم😶
+ باتری اجتماعی بودنم تموم شده🤒 لطفا تا اطلاع ثانوی از معاشرت با اینجانب بپرهیزید🙁
+ عملا هیچ کاری ندارم واسه انجام دادن🪧 و حوصلهی هیچکاری رو هم🗿 شدم یه جلبک چسبیده به مبل🥸
+ کارتم رو شنبه پست کردم و هنوز نرسیده دانشگاه😑 یعنی خدا نکنه آدم عجله داشته باشه یا کارش گیر باشه😶 با این سرعت که کارای مملکت پیش میره قطعا بدبخت میشه🤕
+ دلم میخواد یه ۲۴ ساعت از اینترنت فاصله بگیرم🙃 امیدوارم مثل دفعه قبل با فاجعهی قطع شدن اینترنت مواجهه نشیم😠 و بیام و بنویسم چه شد و چه گذشت🤞🏻
+ پس تا فردا ساعت ۹ شب ✨️
چند وقت پیش که بچه ها رو دیدم😍 به مناسب های مختلف قرار بود بهم شیرینی بدیم😋 قرار شد بجای خوراکی🍸 کتاب برای هم بخریم📚 چیزی که توی این پروسه توجهام رو جلب کرد🤔 این بود که وقتی قرار شد صفحه اول کتابامون واسه هم یادگاری بنویسیم📝 بچه ها اصرار داشتن متن های از پیش نوشته شده و آماده باشه😶🌫️ و حتی وقتی پیشنهاد دادم که خودمون بر اساس دوستیمون یه جمله برای هم بنویسیم ردش کردن😶 انگار ویترین کار از خود کار مهمتر بود🙄 یکم که بیشتر دقت کردم دیدم دنیای امروزی هم داره بر همین منوال پیش میره🧐 انگار ظاهر ارجح تر شده نسبت به باطن🙁 و گویا آدما داوطلبانه خواهان این مدل زندگیان☹️
ولی من دلم این مدل زندگی کردن رو نمیخواد🙄 دلم زندگیای مثل اون موقع رو میخواد که وقتی دفتر خاطراتمون رو بهم میدادیم تا واسه هم یادگاری بنویسیم😁 تنها چیزی که اهمیت داشت خود طرف بود😉 و داشتن یه یادگاری از کسی که برامون عزیزه نه چیز دیگه ایی😊 اون موقع ها همه چی راستکی بود🌻 نه صرفا زیبا🧨 دوره ایی که آدما از ته دلشون کاری رو برات انجام میدادن✨️ دوره ایی که همه چی همونجوری که بود قشنگ بود🎄 دوره واقعی ها👻 نه مصنوعی ها👽
با عطیه صحبت کردم و الان حالم بهتره😉 واقعا گاهی مشکلات فقط توی ذهنمون خیلی بزرگترن🤯 وقتی راجع بهشون حرف میزنیم و مطرحشون میکنیم🤔 میفهمیم همچین غول بی شاخ و دمی هم نبودن🤪
بعدانوشت :
+ خب مثل اینکه رو به رو شدن با فیل توی اتاق برای عطیه راحت نبود🫥 و اتاق رو ترک کرد😅
+ صحبت کردن مهمه ولی جنبه و ظرفیت طرف مقابل هم شرط معامله اس😜
دبیرستان که بودم وقتی میدیدم آدمها با حرفهای یه سری آدم دیگه فکر و خیال برشون میداره یا اعتماد به نفسشون خدشه دار میشه برام عجیب بود🤔 چرا یه حرف الکی باید باعث بشه حالت بد بشه آخه🤨 تا اینکه با این پدیده توی دانشگاه مواجهه شدم😶 متاسفانه یه سری آدم اشتباه رو برای دوستی انتخاب کردم😬 و توی دایرهی اشتباهی قرار گرفتم😵 که باعث شد توی آسیب پذیرترین حالتم کلی اذیت بشم و صدمه ببینم🤕 شاید اون موقع خودم متوجه این موضوع نبودم ولی رفته رفته همون حرفا و رفتارها ریز ریز مثلا دوستام😑 اعتماد به نفسم رو خرد میکرد و باعث میشد حس ناکافی بودن داشته باشم و با خودم مدام توی جنگ🤯 جوری شده بودم بابت یه سلام ساده تپش قلب میگرفتم😰 یا با اینکه اصلا سر کلاس حرف نمیزدم😶🌫️ که خب با توجه به ماهیت رشتهام صحبت کردن جزو لاینفک تحصیلاتمه😞 و این قضیه بدتر و بدتر میشد تا اینکه خدا خواست و من راهم ازشون جدا شد و با آدمهای سالمتری دوست شدم😊 شروع کردم خودم رو دوست داشتن و درک کردن و روز به روز بهتر شدن🌈 کم کم اعتماد به نفسی که با دستای خودم خرد کرده بودم رو برگردوندم❤️🩹 و ذره ذره شروع کردم سر کلاس حرف زدن🤓 و با بقیهی آدما ارتباط گرفتن🤝🏻 به خودم که اومدم دیدم نجمه ایی که ترمهای اول صداش در نمیاومد👀 الان داره رو به روی کلاس ارائه میده👩🏻🏫 و جزو شاگرد برترهای کلاسشه🎖 داره توی کارگاههای متفاوت شرکت میکنه📚 مسابقه میده و جایزه میگیره🏆 نوشته هاش توی نشریه دانشگاهشون چاپ میشه📰 و قدم به قدم داره پیشرفت میکنه✨️ البته که همیشه همه چی گل و بلبل نبود🥀 و روزای سخت کم نداشتم🥲 بعضی موقع ها حتی نمیتونستم از تخت بلند شم🥴 و کل روز رو با هله هوله خوردن و فیلم دیدن میگذروندم تا از زندگی فرار کنم😶 گاهی ماسک الکی خوب بودن میزدم و با خندههای غیرواقعی روزم رو میگذروندم و شب مثل ابر بهار گریه میکردم😥 و این بین دوستان سابق هم بیکار نبودن و سعی میکردن حالم رو بدتر کنن😑 که خب تاثیری چندانی نداشت😌 حالم رو بد کرد قطعا✅️ اهمیتی داشت عمرا❌️ من تصمیم گرفته بودم که بهتر بشم😌 و باید بهتر میشدم🧐 باید خودم رو نجات میدادم😎 الان که یه مدتی میشه برگشتم خونه و فرصت تنهایی و ریکاوری پیدا کردم😉 باید بگم همهی اون تلاش ها بلاخره نتیجه داد و نجمه دوباره برگشت به روزای خوب خودش😇 با این تفاوت که قویتر از گذشته اس و آبدیده شده😜 دیگه اجازه نمیده هر آدمی که از راه رسید از مرزهاش رد بشه🤨 و هر کاری که خواست بکنه و بره😕 دیگه مقابل بی احترامی سکوت نمیکنه و جلوش وایمیسته دیگه😎 مسئولیت زخمها و تروماهای بقیه رو به عهده نمیگیره🕸 دیگه به کسی که کمک نمیخواد کمک نمیکنه🦋 دیگه داره یاد میگیره مرز بذاره🐡 و self-respect رو جزو اصول زندگیش قرار بده🦢 هنوز خیلی راه دارم واسه رفتن🛤 و کلی چیز واسهی یاد گرفتن👻 و قطعا یه سری روزها پیش میاد که دوستشون نداشته باشم🙁 یا چالش برانگیز باشه🤔 اما این دفعه با چهارسال پیش فرق داره😊 این بار من هوای خودم رو دارم🌱 و به خدای خودم با تمام وجود باور🤍 میدونم که هر چی پیش بیاد میتونم از پسش بربیام🪐 میدونم که میتونم :)
واقعا آدمایی که انرژی مثبت میدن گلی از گلهای بهشتن🌈
کسی که با ذوقت ذوق میکنه😍 توی یه سطح دیگهای خوبه اصلا 🌼
خدایا از این آدما سر راه هممون قرار بده🤲🏼
الهی آمین🤍
+ صبح رو با آلبوم زیبا و خاطرهانگیز کویر حبيب آغاز نمودیم😁
+ با سر و صدای خواهر گرام ساعت ۶ صبح بیدار شدم🥲 هر چه کردم دیگه خوابم نبرد🙄 صبحونه زدیم خواهر برادری و کلی حرف زدیم با هم😜
+ ساعت ۸ صبح زنگ زدم دانشگاه😅 کارای فارغالتحصیلی رو انجام بدم👻 دم آقای اشرفی گرم واقعا کارشناس دوست داشتنی هستش همیشه کارهام رو راه میندازه😉
+ امروز کارتم رو پست کنم خیالم راحت بشه🙆🏻♀️ اینم از پرونده همدان و دانشگاه بوعلی سینا 🌻 به پایان آمد حکایت🎓
+ یکی به من بگه ریزنمرات دیپلمم کجاست🤔 یعنی گمش کردن😶🌫️ یعنی چی مگه داریم مگه میشه😐
بعدا نوشت :
+ ظهر بابام اینا رسیدن🛣 بنده خدا رو خسته از سفر برداشتم بردم اداره پست📬 تا کارتم رو بفرستم و خیال خودم رو راحت کنم🤭
+ واااااااااااای که چقدر حرصم گرفت از بی نظمی و ناکارآمد بودن اداره پست و کارمنداش😬 دیگه بسته ام موند تا دوشنبه ارسالش کنن😕 امیدوارم هر سریع تر به دست آقای اشرفی برسه🤞🏻
+ انتخاب رشتهام رو هم انجام دادم و تامام😁 دیگه بیفتم دنبال کارای فارغالتحصیلی و ماجراهاش👩🏻🎓
+ ایام رو آروم و آهسته میگذرانم🦋 و تقریبا هر روز مثل روزای قبل هستش😉 فقط ترتیب انجام کارا ممکنه متفاوت بشه🐥
+ حس فیلم دیدنم هم پرید و الان یه درایو پر فیلم و سریال ندیده دارم😶🌫️ کتاب هم حسش هست ولی توانش نه😅 دچار یاس منطقی شدم انگار😄
+ این چند روزی که درگیر نتایج و انتخاب رشته و اینا بودم🤓 حسابی سر معاشرت رو با بچهها باز کردم و حرف زدیم🗣 دیگه فکر کنم باتری اجتماعی بودنم رو به اتمامه🔌یکم سکوت و تنهایی میخوام😌
+ مهربونی آدمها واقعا خیلی خیلی حالم رو خوب میکنه😍 اینکه گرمای محبتت رو بی دریغ به یکی دیگه بتابونی واقعا روح بزرگی میخواد🌱 خدا رو هزاران بار شاکرم که همچین آدمهایی رو توی زندگیم قرار داده🦋
+ امروز چونکه شهر بچهها بودش غذای جدید امتحان کردیم😋 مرغ کنتاکی🍗 و پاستا🍜 بسی خوشمزه بودش😁
+ چالش سیروزه نوشتنمون هم تموم شدش📃 این چالش ولی حس متفاوت و جالبی داشتش😊 هم موضوعاتش متفاوت بود و هم اینکه همگانی بودش✍️ خلاصه به پایان آمد این دفتر هم😅
+ این روزا رو در بیکارترین حالت ممکن میگذرونم🐌 و همراه زندگی قدم به قدم میرقصم🌱 و باید اعتراف کنم وقتی همه چی رو میسپری دست خدا به طرز عجیبی آروم میشی🤍 خدایا شکرت🌈
+ شما چطور مطورین؟🤔 همه چی رو به راهه؟😉
من خطاب به آدمهای دنباله دار زندگیم 😌
لحظه اى خواستم بابت رفتارت سرزنشت كنم، اما نگاهى به دنياى كوچكت انداختم؛ نه طعم محبت واقعى را چشيده اى و نه كسى براى رشد دادنت وقت گذاشته است. دلم برايت سوخت و عبور كردم.

لذت ماجراجویی بهم انگیزه میده تا ادامه بدم🌱 بهم جرات میده تا زندگی کنم و با چالشهاش رو به رو بشم و ازشون عبور کنم🤹🏻♀️ دلم میخواد ببینم سرنوشت برام چی نوشته🤔 کنجکاوم بدونم یه سال دیگه کجام و در چه حالیم👻 خونهام کجاست🏡 یارم کیه💙 شغلم چیه🧐 چه سازی رو یاد گرفتم🎷 زبان جدیدی یاد گرفتم یا چی🤓 اوضاع چطوره😀 چقدر تغییر کردم💅🏻 دوست جدید پیدا کردم یانه🤭 تحصیلاتم رو تا چه سطحی ادامه دادم👩🏻🎓 و خلاصه فضولیم برای آینده😜 اس که مجابم میکنه برای ادامه دادن🌻

به عنوان یه آدم عجیب👻 باید بگم که از :
+ گشتن و کاوش کردن توی انبارهای متروکه که کلی خرت و پرت داره خوشم میاد🏚 چون که کلی وسیلهی بدرد بخور میتونی پیدا کنی😃
+ مرتب کردن و بایگانی کردن🗃 عاشق این کارم😁 انگار که یه کارمند درون حلولیده در من🤪
+ این یکی عجیب نیست ولی توی دنیای امروز همچین طرفدار نداره🤔 دوست دارم توی مزرعه زندگی کنم🏞 جایی که بتونم خبرها رو از توی روزنامه دنبال کنم📰 و یه دونه عکس یادگاری با دوربین قدیمی بگیرم📸 و دنبال موش بدو گربه بدو زندگی مدرن نباشم🏗
+ بوی سوختن چوب🪵 مخصوصا توی جنگل بارون خورده🌳
+ چیزای قدیمی🪔 مخصوصا کتاب📜 ترجیح میدم کتاب کهنه و ورق ورق باشه تا یه کتاب نو و شیک😁 یه پیر درون هم دارم گویا🧙♂️

خوشحاااااااااااااااالم به مثال چی🥳 خدایاااااااااااااااااااااا شکرت 🌼
همون اندازه که تلاش کردم نتیجه اش رو هم گرفتم😉
درسته شاخ غول نشکستم😅ولی با صرف تحلیل دوتا کنکور سالای آخر📦 حسابی ترکوندم 😎
خلاصه که از دیشب تا الان حسابی خرذوقم😜 فکر کنم بیشتر از رتبه یک شادم😄

شهر گلاسکو Glasgow رو خیلی دوست میدارم🥰 برام حس گرما و آروم بودن رو داره😊 بافت تاریخی شهر که نشون از ریشه هاش میده برام لذت بخشه🏰 هوای خنک🍋🟩 و فرهنگش⛲ و حتی پویایی که جریان زندگی رو توی خودش داره⛺ سرحالم میاره😜 اگه قرار باشه روزی روزگاری جایی رو برای زندگی در نظر بگیرم🌱 یه جا که مثل این شهر باشه رو انتخابم میکنم😉 یه شهر آروم و باوقار🌼

There is freedom waiting for you, on the breezes of the sky, and you ask, "What if I fall?" Oh but my darling, what if you fly?
- Erin Hanson
«آزادی در انتظار توست، بر نسیمهای آسمان؛ و تو میپرسی: «اگر سقوط کنم چه؟» آه، اما عزیز من، اگر پرواز کنی چه؟»
- ارین هنسن

خودم رو دوست ندارم چرا؟
بابت اینکه هنوز رگه هایی از people-pleaser بودن رو دارم🥴 اصلا خوشم نمیاد از این رفتارم😕
از برای اینکه نشخوار فکری دارم🤯 و گاهی زیادی به چیزی که باید اهمیت میدم😶 و مسئله کوچیک رو برای خودم بزرگش میکنم😑 آرام بگیر مادرجان آرااااااام😅
چونکه آدمهای مهم زندگیم رو تبدیل میکنم به قدیس😶🌫️ و یه جوری چشمم رو روی بدیهاشون میبندم که مادر بگرید😵💫 بعدش که ناامیدم میکنن (خب آدمیزاده دیگه توقع بی نقص بودن ازش همیچین منطقی نیست) سرخورده میشم و از دستشون عصبانی😬 خوددرگیری دارم با خودم ها😂
دیگه من باب عجول بودنم توی بعضی زمینه ها جوری که انگار سگ افتاده دنبالم😐 کظم غیظ هم چیز خوبیه واقعا باید بیشتر ازش استفاده کنم😅
دیگه اینکه گاهی چنان ذهنم میفته به منفی نگری که میخوام خفه اش کنم😤 بدترین سناریوی ممکن رو از هیچ میسازه🙄 دو دقیقه بیکار بشین ببینم بچه ای بابا🧠
خودم رو دوست دارم چرا؟
چون همیشه راستگو بیدم😁 و به این جملهی honesty is the best policy بدجور معقتدم😉
از برای اینکه آدم گرم و مهربونی هستم😊 همیشه سعی میکنم آدم خونگرمی باشم😜 و مهم نیست چی پیش میاد همدلیم رو نسبت به آدما از دست ندم☺️
چونکه پایه دیوونه بازیم😜 یعنی یه جورایی آماده ام برای آتیش سوزوندن که حد نداره😅 البته آتیش بی خطر😂
و حس میکنم آدم امنی هستم😇 حتی توی بدترین موقعیت ها احترام آدم ها و رازهاشون رو حفظ میکنم🙃
و اینکه ساده و بی شیله پیلهام🌱 خلاصه گلی از گلهای بهشتم قدرمو بدونین🤪 خودشیفته هم عمه غضنفره😅
ابوسعید ابوالخیر خیلی قشنگ میگه:
از مردم صدرنگ سیه پوشی به
وز خلق فرومایه فراموشی به
از صحبت ناتمام بی خاصیتان
کنجی و فراغتی و خاموشی به

در مورد زندگانی و ماجراهاش وقتایی دل آشوب میگرفتم🤕 که میخواستم خودم همه چیز رو درست کنم و روی کار بیارم😶 آخ از اون روزا که خواب شب رو ازم میگرفت و کلی استرس و اضطراب بهم میداد🥴 تا اینکه یادم اومد مثل بچه ها زندگی کنم و سخت نگیرم😜 به خدای خودم اعتماد کنم و زندگیم رو بهش بسپارم🌱 چونکه تجربه ثابت کرده وقتی زیادی زور میزنم زندگیم رو خودم بسازم🎰 شاید چیزی که میخوام بشه ولی به قیمت از دست دادن آرامشم مفت نمیارزه🙃 از اون موقع تا الان زندگی آروم تر و قشنگ تر شده چونکه میدونم هر اتفاقی هم که بیفته یکی همیشه هست که هوام رو داره و پناه بی پناهیامه🍀 واسه همین نگران آینده و اینکه چی پیش میاد نیستم و با بیخیالی گذر ایام میکنم😅 البته که همیشه موضوع یا ماجرایی هست که راجع بهش فکر کنیم و شرایطش رو بالا و پایین کنیم🤔 ولی مهم اینکه غرقش نشیم و عنان از کف ندهیم🤭 برای من که وارد وادی جوونی شدم بیشتر این موضوعات تازه ان🧐 و بیشتر حول محور زندگانی و ماجراهاش میچرخه🌾 و یکی از اونا دربارهی یار گم گشته ام بید💌 با دنیایی که داره با سرعت عوض میشه و به طبع اون ارزش هاشم تغییر میکنه🤡 چطور میتونم یار تمام ماجرا رو پیدا کنم🤔 و رابطه ی عمیقی که میخوام رو داشته باشم💫 خدا داند🤷🏻♀️ ولی من هنوز به عشق باور دارم💞 چونکه خودم رو میبینم که حاضرم با تمام قلبم توی یه رابطه باشم😉 و مطمئنم روزی روزگاری یکی مثل خودم که حاضر به شریک شدن تمام قلبش باشه رو پیدا میکنم😇 ببینم چه میشود🤔 به امید خدا نیک است✨️

جمله یا کلمه مشخصی نیستش که حتما با هر بار شنیدنش بخوام قهقهه بزنم🎃 ماجرا که بانمک باشه نیش بنده از بازه😁 مثلا یادمه یه آخر هفته با نگار و آیدا دورهم بودیم🍻 نگار داشت زحمت ظرفا رو میکشید🧼 و یهویی آخ و واخ کرد و گفت دستش رو با چاقو زخم کرد😣 بعدش که اومد نشون بده به یه نقطه ی ریز کوچیک اشاره کرد😶 منو میگی ترکیدم🤣 نه به اون پیاز داغی که نگار واسه امون هم زده بود😅 و نه به زخمی که به سختی دیده میشد😂 دیگه اینقدر خندیدیم که روده بر شدیم البته من بیشتر چون قیافه نگار خیلی با نمک شده بود وقتی داشت مثلا زخمش رو نشون میداد😝 یا یه دور با بچه های اتاقمون ترم اول داشتیم جرات حقیقت بازی میکردیم🪤 و من جرات رو انتخاب کردم و سرش منفجر شدم از خنده😆 واقعا موقعیت خنده داری بود و خیلی خندیدم😄 آخه باید میدیدین با چه قیافه ایی داشتم این کار رو میکردم🤪 آره خلاصه که زیاد سخت نمیگیرم و راحت میخندم خدا رو شکر😉
درسته یه دی ماهی ام☃️